الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
618
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بر آمدن صبح ، مستوفز « 359 » ، بر سر انگشتان پاى نشسته ، پاى با پاشنه از زمين برداشته ، و زنخدان به سينه نهاده ، و چشم باز مانده پلك بر هم نمىزد . گفت پس نزديك سحر سجده كرد و دراز كشيد ، پس بنشست و گفت : اى بار خداى ، قومى تو را طلبيدند و بر آب و هوا رفتن بديشان دادى ، بدان راضى شدند ، و من به تو از آن باز داشت خواهم ، و گروهى تو را طلبيدند ، نوشتن « 360 » زمين ايشان را دادى ، بدان راضى شدند ، و من به تو از آن باز داشت خواهم ، و جماعتى خواستند گنجهاى زمين ، بديشان دادى ، بدان راضى شدند ، و من به تو از آن باز داشت خواهم . گفت : همچنين بيست و اند مقامات از كرامات اوليا بشمرد . پس بنگريست مرا ديد . گفت : يحيى است ؟ [ 466 ] گفتم : آرى يا سيدى . گفت : از كى باز اينجايى ؟ گفتم : دير است . پس خاموش شد . گفتم : سيدى چيزى به من بگوى « 361 » گفت : چيزى كه تو را شايد بگويم : مرا در فلك اسفل و در ملكوت سفلى بگردانيد و زمينها و آن چه فرود آن است تا ثرى به من نمود ، پس در فلك اعلى برد و در آسمانها بگردانيد و آن چه در آن است از بهشتها تا عرش به من نمود ، پس مرا در حضرت خود بايستانيد ، گفت هر چه ديدى از من در خواه تا به تو بخشم ، گفتم سيدى ، چيزى نديدم كه آن را استحسان « 362 » كردم تا از تو آن را بخواهم ، پس گفت تو بندهء منى حقا ، براى من مرا مىپرستى ، هر آينه در حق تو چنين و چنين كنم ، پس چيزها ياد كرد . يحيى گفت من از آن بترسيدم و دلم پر شد ، و از او شگفت داشتم ، گفتم : سيدى ، چرا معرفت او نخواستى ؟ و ملك الملوك تو را گفته بود كه آن چه خواهى از من در خواه . گفت بانگ بر من زد و گفت : ساكت باش ، به دو رشكم آمد ، نخواهم كه او را جز او بشناسد . و آمده است كه أبو تراب نخشبى مريدى را دوست داشتى و مقرب گردانيدى و به مصالح او قيام نمودى ، و مريد به عبادت و مواجيد « 363 » خود مشغول بودى . پس روزى أبو تراب او را گفت : اگر بايزيد را بينى ؟ مريد گفت : من از او مشغولم « 364 » . و چون أبو تراب اين سخن بسيار گفت ، وجد مريد برانگيخت و گفت : ويحك ، بايزيد را چكنم ! خداى را ديدم ، از بايزيد مرا بى نياز كرد . ابو تراب گفت پس طبع من برانگيخت و نفس خود را ضبط نيارستم كرد ، گفتم : ويلك ، به خداى فريفته مىشوى ! اگر يك بار بايزيد را بينى تو را سودمندتر از آن باشد كه خداى را هفتاد بار بينى . پس جوان از سخن او حيران شد و آن را انكار نمود و گفت : آن چگونه باشد ؟ گفتم : تو خداى را
--> ( 359 ) مستوفز ، بر پنجههاى پاى و نامطمئن نشسته . ( 360 ) نوشتن ، طى كردن ، پيمودن . ( 361 ) چيزى از احوال خود به من بگوى ( زبيدى 9 - 674 ) . ( 362 ) استحسان ، نيكو شمردن ، پسنديدن . ( 363 ) مواجيد ( ج وجد ، بر خلاف قياس ) ، حالات و مقاماتى كه به طريق كشف بر اوليا و عرفا ظاهر شود . جرجانى در تعريفات گويد : وجد آن چيزى است كه بى تكلف قلب را مصادف شود و بر دل وارد گردد ، و دربارهء آن گفتهاند : انوارى است كه لمحهاى درخشد و بر فور خاموش شود . ( 364 ) من از او مشغولم ، من به او نينديشم .