الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

609

إحياء علوم الدين ( فارسى )

يكى راضى شدن به درد براى توقع ثواب مرجو ، چون راضى شدن به حجامت و فصد و خوردن دارو براى انتظار شفا . و دوم راضى شدن بدان ، نه براى حظى وراى آن ، بلكه براى آن كه مراد محبوب است و رضاى او در آن است . چه دوستى باشد كه چنان غالب شود كه مراد محب در مراد محبوب مغمور « 331 » گردد ، پس لذيذتر چيزها نزديك او شادى دل محبوب باشد و رضا و نفوذ ارادت او ، اگر چه در هلاك جان او بود ، چنان كه گفته‌اند : فما لجرح إذا أرضاكم [ 459 ] الم ، اى ، خستگى را دردى نباشد چون رضاى شما در آن بود . و اين با احساس الم ممكن است . و باشد كه دوستى چنان مستولى شود كه درد احساس نكند . و قياس و تجربه و مشاهده بر وجود اين دليل است . پس كسى كه آن را در نفس خود نمىيابد ، نمىبايد انكار كند ، چه او بدان نمىيابد كه سبب آن ندارد ، و آن فرط دوستى است . و هر كه طعم دوستى نچشد ، عجايب آن نشناسد ، چه محبان را عجايب است بزرگتر از آن چه صفت كرديم . و از عمرو بن حارث رافقى « 332 » روايت كردند كه او گفت كه در رقه در مجلسى بودم نزديك دوستى ، و كنيزكى مطربه و جوانى كه بر وى عشق داشت با ما بودند ، پس آن كنيزك قضيب « 333 » بزد و اين بيت بگفت : علامة ذلّ الهوى على العاشقين البكا * و لا سيّما عاشق إذا لم يجد مشتكى اى ، نشان خوارى دوستى بر عاشقان گريه است ، خاصه عاشقى كه جاى شكايت نيابد . پس جوان وى را گفت : اى كدبانو ، به خداى كه خوب گفتى ، مرا دستورى مىدهى كه بميرم ؟ گفت : بمير در عافيت . او سر بر بالش نهاد و چشم و دهان پيش گرفت ، پس ما او را بجنبانيديم مرده يافتيم . و جنيد - رضى اللّه عنه - گفت كه مردى ديدم در آستين كودكى آويخته زارى مىنمود و دوستى او ظاهر مىكرد ، كودك سوى او نگريست و گفت : تا كى تملق و نفاق ظاهر كنى ؟ گفت : معلوم است كه در اين چه مىگويم صادقم تا به حدى كه اگر بگويى بمير ، بميرم . گفت : اگر راست مىگويى بمير . پس مرد در گوشه‌اى خزيد و چشم پيش گرفت و بمرد . و سمنون محب گفت كه مرا همسايه‌اى بود و او كنيزكى داشت كه او را بغايت دوست داشتى ، پس آن كنيزك رنجور شد ، و او براى وى حريره ساختن گرفت ، در اثناى آن كه ديگ را مىجنبانيد كنيزك گفت : آه . پس مرد مدهوش شد و كفجليز « 334 » از دستش بيفتاد و به دست جنبانيدن گرفت تا انگشتانش سوخته شدند و بيفتادند ، كنيزك گفت : اين چه كردى ؟ گفت : آه كردن تو كرد .

--> ( 331 ) مغمور ، فرو گرفته شده با چيزى . ( 332 ) نسخهء خطى : واقفى ، زبيدى : الرافقي ( منسوب إلى الرافقة مدينة جانب الرقة . . . و هي الآن تعرف بالرقة ، 9 - 662 ) . ( 333 ) قضيب ، عود ( زبيدى ، همان جا ) . ( 334 ) كفچليز ، كفگير ، ملاقه ( ملعقه ) .