الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

604

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و روا باشد كه دوستى بر او غالب شود ، چنان كه حظ دوست در مراد حبيب خود و رضاى او باشد ، نه براى معنى ديگر وراى آن . پس مراد محبوب و رضاى او محبوب و مطلوب باشد نزد او . و آن همه در مشاهدات موجود است در دوستى خلق ، و صفت كنندگان به نظم و نثر آن را ياد كرده‌اند ، و آن را معنى نيست مگر ديدن جمال صورت ظاهر به بصر . پس اگر در جمال تأمل كنى جز پوستى نيست كه بر گوشتى و خونى كشيده‌اند ، مشحون از پليديها ، كه آغاز آن نطفه‌اى تباه است و انجام آن مردارى پليد ، و در ميان آن حامل نجاست است . و اگر در مدرك جمال نگرى چشمى خسيس است كه در آن چه بيند بسيار غلط كند ، خرد را بزرگ بيند و بزرگ را خرد ، و دور را نزديك ، و زشت را خوب و چون استيلاى اين دوستى متصور است ، چرا مستحيل باشد [ آن در ] دوستى جمال أزلي ابدى كه كمال آن نهايت ندارد ، و به چشم بصيرت در دنيا يافته شود ، و غلط بدان راه نيابد ، و مرگ را بدان گذر نباشد ، بلكه صاحب آن پس از مردن زنده بماند در حضرت خداى و شاد بر رزق او ، و به مرگ وى را مزيد تنبيه و استكشاف حاصل آيد . و اين كارى واضح است از آن روى كه به چشم اعتبار نگرى . و شاهد آن وجود است و حكايتهاى احوال محبان و اقوال ايشان . شقيق گفت : هر كه ثواب شدت « 320 » بيند نخواهد كه از آن بيرون آيد . و جنيد گفت - رضى اللّه عنه - كه سرىّ سقطى را پرسيدم كه محبّ درد بلا دريابد ؟ گفت : نى . گفتم : اگر چه به تيغ زده شود ؟ گفت : آرى ، اگر هفتاد بار زده شود و زخم بر زخمها باشد . و يكى از ايشان گفت : دوست دارم هر چه را او دوست دارد ، حتى اگر دوست دارد كه در آتش روم ، دوست دارم كه در آتش روم . و بشر بن حارث گفت : مردى را ديدم كه در شرقى بازار بغداد هزار تازيانه زدند و او دم نزد ، پس او را به سوى حبس بردند ، من در عقب او رفتم و پرسيدم كه تو را براى چه زدند ؟ گفت : براى آن كه عاشقم . گفتم : چرا خاموش بودى ؟ گفت : براى آن كه معشوق در برابرم بود مرا مىديد . گفتم : اگر معشوق أكبر بينى ؟ نعره‌اى بزد و جان بداد . و يحيى بن معاذ رازى گفت : چون اهل بهشت خداى را بينند چشمهاشان از لذت آن سوى دلها رود ، هشتصد سال بديشان باز نگردد . پس چه گمان برى در دلهايى كه ميان جمال و جلال او ماند ؟ چون جلال او مشاهده كند مغلوب هيبت گردد ، و چون جمال او بيند مستغرق حيرت شود . و بشر گفت : در بدايت كار خود قصد عبّادان كردم در اثناى آن مردى نابيناى مجذوم ديوانه‌اى ديدم كه در افتاده بود و مورچه گوشت او مىخورد ، سر او برداشتم و در كنار خود نهادم و با خود سخنى مىگفتم ، چون به هوش آمد گفت : كيست آن فضولى كه ميان من و پروردگار من دخيل مىشود ؟

--> ( 320 ) شدت ، سختى .