الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
605
إحياء علوم الدين ( فارسى )
اگر بند از بند من جدا كند جز در دوستى او نيفزايم . پس بشر گفت كه پس از آن هيچ محنتى ميان بنده و پروردگار نديدم كه آن را انكار كردم [ 456 ] . و أبو عمر و محمد بن أشعث گفت كه اهل مصر را چهار ماه غذايى نبود مگر ديدن جمال يوسف ، چون گرسنه شدندى در روى او نظر كردندى ، جمال او ايشان را از درد گرسنگى مشغول كردى ، بلكه در قرآن مذكور است كه زنان در ملاحظهء جمال يوسف دستهاى خود ببريدند و احساس نكردند . و سعيد بن احمد « 321 » گفت كه در بصره در كاروانسراى عطاء ابن مسلم جوانى ديدم كاردى به دست گرفته و مردمان گرد وى در آمده و او به بانگ بلند مىگفت : يوم الفراق من القيامة اطول * و الموت من الم التّفرّق أجمل قالوا الرّحيل فقلت لست براحل * لكنّ مهجتي الّتي تترحّل اى ، روز فراق از قيامت درازتر ، و مرگ از درد جدايى خوبتر . گفتند : سفر در پيش است . گفتم : من مسافر نهام ، ليكن جان من است كه سفر خواهد كرد . پس شكم خود را با آن كارد بدريد و جان تسليم كرد . پس من از حال او بپرسيدم ، گفتند : غلام پادشاه را دوست مىداشت ، يك روز او را از وى در حجاب داشتند . و آمده است كه يونس جبرئيل را - عليهما السّلام - گفت : كه عابدترين عابدان خداى را به من نماى . پس مردى به وى نمود كه جذام دستها و پايهاى وى بريزانيده بود و گوش و چشمهاى وى باطل گردانيده ، و شنيدم كه مىگفت : اى بار خداى ، مرا چندان كه خواستى بدان برخوردارى تو دادى ، و آن چه خواستى از من تو سلب فرمودى ، و اميد در من باقى گردانيدى ، اى نيكو كار ، اى پيوند ده . و آمده است كه پسر عبد اللّه بن عمر رنجور گشت ، و او بدان نيك اندوهگين گشت تا به حدى كه طايفهاى گفتند كه ما بر اين پير مىترسيم ، از آن كه اين كودك را واقعهء مرگ باشد . پس آن پسر وفات كرد . ابن عمر به تشييع جنازهء او بيرون رفت ، و مردى ظاهر شادتر از او نديديم ، پس او را از آن بپرسيدند ، گفت : اندوه من براى مقتضى رحمت بود ، و چون امر خداى نازل شد بدان رضا داديم . و مسروق گفت كه مردى در بنى اسرائيل در باديه سگى و دراز گوشى و خروسى داشت ، خروس براى نماز ايشان را بيدار كردى ، و دراز گوش آب آوردى و خيمه برداشتى ، و سگ پاسبانى كردى ، پس روباه بيامد و خروس ببرد ، و اهل او دلتنگى كردند ، و مرد پارسا بود ، گفت : باشد كه خير بود . پس گرگى بيامد و شكم دراز گوش بدريد و بكشت ، براى آن غمناكتر شدند ، گفت : شايد كه خير
--> ( 321 ) عربى و زبيدى : قال سعيد بن يحيى ( روى عنه ابنه احمد ، 9 - 657 ) .