الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
600
إحياء علوم الدين ( فارسى )
مكروه صبر نكنى . گفت : اى پروردگار ، دلالت كن مرا بر آن تا بر آن صبر كنم : رضاى من در آن است كه به قضاى من راضى [ 452 ] باشى . و در مناجات موسى - عليه السلام - آمده است كه اى پروردگار ، كدام كس از خلق نزديك تو دوستتر است ؟ گفت : آن كه چون محبوب از او بستانم بر من آشتى باشد . گفت : كدام كس است كه مستوجب خشم تو است ؟ گفت : آن كه از من خيريت خواهد در كار ، پس چون قضا كنم به قضاى من راضى نباشد . و روايت كردهاند چيزى صعبتر از اين است ، و آن آن است كه خداى - عز و جل - گفت : انا اللّه لا إله الاّ انا من لم يصبر على بلائي و لم يشكر لنعمائى و لم يرض بقضائي فليتّخذ ربّا سوائى ، اى ، منم خداى ، جز من خدايى نيست ، هر كه بر بلاى من صبر نكند و براى نعمت من شكر نكند و به قضاى من راضى نشود ، گو پروردگارى گير جز من . و مثل اين در صعوبت قول اوست تعالى كه حكايت كرد پيغامبر ما - صلى اللّه عليه و سلم - كه حق تعالى گفت كه مقادير فرمودم و كارها را تدبير كردم و صنع را محكم گردانيدم ، پس هر كه راضى شد ، او را از من رضاست تا آن گاه كه مرا بيند ، و كسى كه ساخط « 313 » است ، در سخط « 314 » من است تا آن گاه كه مرا بيند . و در خبر مشهور است كه حق تعالى گفت : نيكى و بدى آفريدم : خوشا بر آن كس كه او را به جهت خير آفريدم ، و خير بر دست او روان كردم ، و واى بر آن كس كه او را براى بدى آفريدم و بدى بر دست او روان گردانيدم ، و واى متواتر بر آن كس كه چرايى و چگونگى طلبد . و در اخبار متقدمان آمده است كه پيغامبرى از پيغامبران از گرسنگى و درويشى و شپش در حضرت حق تعالى بناليد ، ده سال او را هيچ جواب نبود ، پس از ده سال به دو وحى آمد كه چند شكايت كنى ؟ و من قابل ذم و شكوى نيستم ، و تو از من مستحقترى به ذم و شكوى ، آغاز كار تو نزديك من در لوح محفوظ همچنين بود پيش از آن كه دنيا را بيافرينم ، مىخواهى كه آفرينش دنيا براى تو باز گردانم ، يا مىخواهى كه آن چه بر تو تقدير كردهام بدل كنم ، پس آن چه تو دوست دارى من آن دوست دارم ، و آن چه تو خواهى من آن خواهم ؟ به عزت و جلال من اگر بار ديگر در دلت اين بگردد ، از ديوان نبوت نام تو محو گردانم . و آمده است كه بعضى از فرزندان خرد آدم - عليه السلام - بر تن او مىبرفتند و فرود مىآمدند ، پهلوهاى او را چون نردبانى ساخته بودند كه بر سر او رفتندى و بر پهلوها فرود آمدندى ، و آدم - عليه السلام - سر فرود انداخته سوى زمين مىنگريست و هيچ نمىگفت و سر بر نمىآورد ، پس يكى از فرزندان بزرگ او را گفت : مىبينى كه چه مىكنند ، چرا باز ندارى ؟ گفت : اى پسر ، من چيزى ديدهام كه شما نديدهايد و چيزى دانستهام كه شما ندانيد ، يك حركت كردم مرا از سراى كرامت به سراى خوارى ، و از سراى نعمت به سراى شقاوت انداختند ، پس ترسم كه اگر حركتى
--> ( 313 ) ساخط ، خشمناك . ( 314 ) سخط ، خشم ، ناخشنودى .