الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

601

إحياء علوم الدين ( فارسى )

ديگر كنم چيزى رسد به من كه آن را ندانم . و انس بن مالك گفت : ده سال خدمت پيغامبر - عليه السلام - كردم ، در هيچ كارى كه كردم مرا نگفت كه چرا كردى ، و در ناكرده نگفت كه چرا نكردى ، و در چيزى كه بود نگفت كاشكى نبودى ، و در چيزى كه نبود نگفت كه كاشكى بودى ، و چون كسى بر من خصومت كردى گفتى : بگذاريد او را ، اگر چيزى حكم رفته است بخواهد بود . و آمده است كه حق تعالى به داود - عليه السلام - وحى فرستاد كه اى داود ، تو خواهى و من خواهم ، و آن باشد كه من خواهم ، پس اگر آن چه من خواهم تسليم كنى ، آن چه تو خواهى كفايت فرمايم ، و اگر آن چه من خواهم تسليم نكنى ، در آن چه تو خواهى تو را در تعب مىدارم ، و نمىشود مگر آن چه من خواهم . و اما آثار ابن عباس - رضى اللّه عنهما - گفت : اول طايفه‌اى را كه سوى بهشت برند كسانى باشند [ 453 ] كه خداى تعالى را در همهء حالها حمد گويند . و عمر عبد العزيز گفت : مرا شاديى نمانده است جز در مواقع قدر . و او را پرسيدند : چه خواهى ؟ گفت : آن چه خداى حكم كند . و ميمون بن مهران گفت : هر كه به قضا راضى نشود حماقت او را علاجى نباشد . و فضيل گفت : اگر صلاح تو در تقدير خداى نباشد ، در تقدير تو نبود . و عبد العزيز بن ابى روّاد گفت : كار در خوردن نان جو و سركه و تره و پوشيدن پشمينه و مويينه نيست ، و ليكن كار در راضى بودن است از خداى - عز و جل . عبد اللّه بن مسعود - رضى اللّه عنه - گفت كه انگشت افروخته را بليسم كه بسوزد آن چه بسوزد و باقى گذارد آن چه باقى گذارد ، نزديك من دوست‌تر از آن باشد كه چيزى بوده را گويم كاشكى نبودى يا چيزى نابوده را گويم كاشكى بودى . و مردى در پاى محمد بن واسع ريشى ديد ، گفت : مرا به سبب اين ريش بر تو بخشايش مىآيد . گفت : از آن روز باز كه بيرون آمده است من شكر مىگويم بدانچه از چشم من بيرون نيامد . و در اسرائيليات آمده است كه عابدى مدتى دراز خداى را پرستيد ، پس او را به خواب نمودند كه مرتبهء تو در بهشت مرتبهء فلان زن شبان است ، چه در بهشت رفيق تو است . پس او را مىطلبيد تا آن گاه كه بيافت ، و سه روز مهمان وى بود تا عمل وى بنگرد . پس آن مرد شب در قيام بودى و آن زن بخفتى ، و آن مرد روزه داشتى و زن افطار كردى . پرسيد كه تو را جز اين چه ديدم عملى نيست ؟ گفت : به خداى كه جز اين چه ديدى نيست ، و جز آن نمىدانم . عابد وى را همواره مىگفت : ياد كن . تا آن گاه كه گفت : خصلتى مختصر هست و آن خصلت آن است كه اگر در شدتى باشم آرزو نبرم كه در تناسانى باشم ، و اگر بيمار شوم آرزوى تندرستى نبرم ، و اگر در آفتاب باشم آرزوى سايه ندارم . پس عابد دست بر سر نهاد ، گفت : اين را خصلتى مختصر مىخوانى ؟ به خداى كه اين