الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

592

إحياء علوم الدين ( فارسى )

آمد ، اثر سجده در ميان دو چشم او بود ، در گليمى كه آن را در گردن خود ببسته بود . و موسى او را به نور الهى بشناخت و بر وى سلام گفت و پرسيد كه نام تو چيست ؟ گفت : برخ . گفت : مدتى است تا تو را مىطلبيم ، بيرون آى و براى ما دعاى استسقا كن . پس بيرون رفت « 279 » و از سخن او اين بيرون آمد كه « اين از افعال تو نيست و از حلم تو نيست ، چه روى داده است تو را كه چشمه‌ها نقصان پذيرفته است ، يا بادها بىفرمان شده ، يا آن چه نزديك تو بود سپرى گشته ، يا خشم تو بر گناهكاران قوّت گرفته است ، آمرزگار بودى ، پيش از آن كه گناهكاران را آفريدى رحمت بيافريدى و به مهربانى فرمودى ، يا ما را مىنمايى كه ممتنعى ، يا از فوت شدن مىترسى كه در عقوبت تعجيل مىفرمايى ؟ » پس همچنين مىگفت تا باران بسيار بباريد و بنو اسرائيل را آبادان كرد به قطره‌ها ، و حق تعالى در نيم روز گياه رويانيد ، و چنان بباليد كه به زانو برسيد . آن گاه بازگشت و موسى وى را پيش آمد ، گفت : چگون ديدى كه چون با پروردگار خصومت كردم چگونه [ 446 ] مرا انصاف داد ! پس موسى خواست تا وى را برنجاند ، حق تعالى به دو وحى فرستاد كه برخ هر روز سه بار مرا به ضحك آرد ، اى چيزى گويد و كند كه مخلوقان را از آن جاى خنده باشد . و حسن گفت كه در بصره خانه‌هايى كه از نى و خس بود بسوخت و در ميان آن يك خانهء نيى ناسوخته بماند ، و أبو موسى آن روز والى بصره بود ، وى را خبر كردند ، او صاحب آن خانه را باز طلبيد ، پيرى را بياوردند ، پرسيد كه چگونه بود كه خانهء تو سوخته نشد ؟ گفت : من پروردگار خود را سوگند ياد كردم كه آن را نسوزد . ابو موسى گفت كه من از پيغامبر - عليه السلام - شنيدم كه مىگفت : يكون في امّتى قوم شعثه رءوسهم دنسة ثيابهم لو أقسموا على اللّه لابرّهم ، اى ، در امت من قومى باشند كه سرهايشان سپوسه گرفته باشد و جامه‌هايشان ريمناك شده ، اگر بر خداى - عز و جل - سوگند ياد كنند ، هر آينه او را راست گرداند . و وقتى بصره آتش گرفت أبو عبيدهء خوّاص بيامد ، پاى بر آتش مىنهاد ، امير بصره وى را گفت : هش دار تا به آتش سوخته نشوى . گفت : بر حق تعالى سوگند ياد كرده‌ام كه مرا به آتش نسوزاند . و گفت : سوگند در آتش ده تا بميرد . پس سوگند داد و آن آتش بمرد . و أبو حفص روزى مىرفت ، روستايى مدهوش وى را پيش آمد ، ابو حفص گفت : تو را چه افتاده است ؟ گفت : دراز گوش من گم شده است و جز آن ندارم . ابو حفص بايستاد و گفت : به عزت تو كه گامى نزنم تا دراز گوش او به وى نرسانى . پس در حال دراز گوش پيدا آمد و ابو حفص برفت . اين و امثال اين اصحاب انس را باشد و غير ايشان را نرسد كه بديشان تشبه نمايند . جنيد گفت : اهل انس در سخن و مناجات خويش در خلوت چيزها گويند كه آن نزديك عوام كفر باشد . و گاهى گفتى كه اگر عوام بشنوند ايشان را تكفير كنند و ايشان در احوال خود مزيد بر آن يابند ، و آن

--> ( 279 ) و دست برداشت و دعا كرد ( زبيدى 9 - 641 ) .