الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
585
إحياء علوم الدين ( فارسى )
از افترا و اجترا « 258 » باشد ، و عقوبت آن در عقبى بزرگ بود ، و بلا را در دنيا معجّل « 259 » گرداند . آرى ، محب را در دوستى مستيى باشد تا به حدى كه از آن مدهوش شود و احوال او در آن مضطرب گردد ، و دوستى او در آن ظاهر شود . پس اگر آن بى تعمّد و تمحل « 260 » و اكتساب باشد معذور بود ، چه مقهور است . و بسى باشد كه آتش محبت اشتعال پذيرد و از حد طاقت بگذرد و از دل چنان فايض شود كه فيضان آن را دفع نتوان كرد . پس كسى كه بر پوشيدن قادر است مىگويد ، شعر : و قالوا قريب قلت ما انا صانع * بقرب شعاع الشّمس لو كان في حجرى فما لي منه غير ذكر بخاطري * يهيج نار الحبّ و الشّوق في صدرى اى ، گفتند : نزديك است . گفتم : چه كنم نزديكى شعاع خورشيد را اگر در كنار من باشد ، چه مرا از او جز ذكرى در خاطر نيست كه آتش دوستى و شوق در سينهء من برانگيزد . و كسى كه از آن عاجز است مىگويد ، شعر : يخفى فيبدى الدّمع اسراره * و يظهر الوجد عليه النّفس [ اى ، بپوشد پس اشك رازهاى او آشكارا كند و نفس وجد را بر او ظاهر گرداند . ] « 261 » و نيز مىگويد ، شعر : و من قلبه مع غيره كيف حاله ؟ * [ 441 ] و من سرّه في جفنه كيف يكتم ؟ اى ، كسى كه دل او با غير او باشد حال او چگونه بود ؟ و كسى كه سرّ او در پلك او بود چگونه بپوشد ؟ و يكى از عارفان گفت : دورترين مردمان از خداى آن كس است كه اشارت به دو بيشتر كند ، چنانستى كه در هر چيزى به دو تعرض نمايد ، و تصنع به ذكر نزديك هر كسى ظاهر كند . پس او نزديك محبان و عارفان خداى - عز و جل - ممقوت باشد . و ذو النون مصرى بر يكى از دوستان خود رفت از آن جمله كه محبت را ياد كردى ، و او را رنجور ديد و گفت : او را دوست ندارد كسى كه درد زدن او دريابد . آن مرد گفت ، ليكن من مىگويم كه او را دوست ندارد كه به زدن او آسايش نيابد . پس ذو النون گفت ، و ليكن من مىگويم كه او را دوست ندارد كسى كه خود را به دوستى او مشهور كند . پس آن مرد گفت : استغفر اللّه و أتوب إليه . سؤال محبت نهايت مقامات است و اظهار آن اظهار خير است ، چرا مستنكر « 262 » باشد ؟
--> ( 258 ) اجترا ، دليرى . ( 259 ) معجّل ، شتاب كرده شده . ( 260 ) تمحّل ، فريفتن ، تكلف نمودن . ( 261 ) ترجمه از نسخهء دانشگاه تهران نقل شد . ( 262 ) مستنكر ، مكروه ، ناپسند .