الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
564
إحياء علوم الدين ( فارسى )
شود سيراب گردانم و طعم ذكر خود را به مذاق او رسانم ، چون آن در حق وى بكردم ، نفس او از دنيا و اهل آن كور شود ، و به نزديك وى آن را دوست نگردانم تا از مشغول بودن به من سستى نكند ، و خواهد از من كه به زودى او را به خود رسانم ، و من كراهيت دارم كه وى را بميرانم ، چه او از ميان خلق موضع نظر من است ، غير مرا نبيند و من غير او را [ نبينم ] . « 180 » پس اگر او را بينى اى داود ، و نفسش گداخته باشد و جسمش نزار گشته و اندامهايش شكسته و دلش از جاى بشده ، چون بشنود كه من با فريشتگان و اهل آسمانها به او مباهات كنم ، ترس و عبادت او زيادت شود ، به عزت و جلال من . اى داود ، هر آينه فردوس را جاى او سازم و سينهء او را از ديدار [ 425 ] خود شفا بخشم تا به حدى كه راضى شود و فوق رضا . و هم در اخبار داود است - عليه السلام - كه بگو بندگان مرا كه به دوستى روى به من آوردهاند : چه زيان داشت شما را از خلق احتجاب نموديد و من حجاب ميان خود و ميان شما برداشتم تا به چشم دلها در من نگريد ؟ و چه زيان داشت شما را چيزى به شما ندادام از دنيا چون دين خود براى شما مبسوط كردم ؟ و چه زيان داشت شما را خشم خلق چون رضاى من جستيد ؟ و هم در اخبار داود است - عليه السلام - كه حق تعالى به دو وحى فرستاد كه تو مىگويى كه مرا دوست دارى ؟ پس اگر مرا دوست دارى دوستى دنيا از دلت بيرون كن ، كه دوستى من و دوستى آن در يك دل جمع نشوند . اى داود ، با دوستان من مخالصت كن و با اهل دنيا مخالطت كن ، و دين خود از من گذار و به مردمان مگذار ، « 181 » و اما آن چه تو را روشن شد از آن جمله كه موافق محبت من است به آن تمسّك نماى ، و اما آن چه بر تو مشكل گشت آن را به من گذار ، واجب كردم بر خود كه سياست و تقويم « 182 » تو به ذات خود كنم و قايد و دليل تو باشم ، بدهم تو را بى آن كه از من بخواهى و بر سختيها تو را يارى دهم ، چه من بر نفس خود سوگند ياد كردهام بر آن كه بندهاى را ثواب ندهم مگر بندهاى كه دانم كه مطلوب و مراد او آن است كه خاضع و منقاد من باشد ، و داند كه او را از من بى نيازى نيست ، و چون چنين باشى خوارى و وحشت از تو زايل كنم ، و توانگرى در دل تو ساكن گردانم ، و من بر نفس خود سوگند ياد كردهام كه هيچ بندهاى بر نفس خود آرام نگيرد و در افعال خود ننگرد كه نه او را به دو گذارم ، « 183 » چيزها به من اضافت كن « 184 » نه به عمل خود ، مباش كه رنج بينى و كسى كه با تو صحبت كند از تو منفعت نگيرد ، و معرفت مرا حدى تعيين مكن كه آن را غايتى نيست ، و هر گاه كه تو از من زيادت خواهى بدهم ، و زيادت مرا حدى معين مگردان ، پس بنى اسرائيل را اعلام كن كه ميان من و ميان كسى از خلق من نسبتى نيست ، پس بايد كه رغبت و
--> ( 180 ) عربى : لا يرى غيرى و لا أرى غيره ( زبيدى 9 - 607 ) . ( 181 ) نسخهء دانشگاه : دين خود از من گير و از مردمان مگير . ( 182 ) تقويم ، راست كردن كار . ( 183 ) بندهاى كه در افعال خود نگرد ( كارها را از خود داند ) و من او را به دو گذارم آرام نخواهد داشت . ( 184 ) اضافت كردن ، نسبت كردن .