الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
559
إحياء علوم الدين ( فارسى )
معنى شوق او آن است كه نفس او را طلب آن باشد كه خيال او را استكمال كند ، و همچنين چون او را در تاريكى بيند چنان كه حقيقت صورت او وى را روشن نشود ، استكمال ديدن او را آرزو برد . و تمام انكشاف در صورت او بدان باشد كه روشنايى بر وى اشراق پذيرد . و دوم آن كه روى محبوب بيند ، و موى او مثلا و ديگر عضوهاى او نبيند ، پس ديدن آن آرزو برد ، اگر چه هرگز نديده باشد و خيالى كه از ديدن زايد در نفس او ثابت نگشته ، و ليكن داند كه او را اندازهء اندامها خوب است [ 421 ] و تفصيل جمال آن به ديدن در نيافته است ، پس آرزو برد كه چيزى كه هرگز نديده است وى را منكشف شود . و اين هر دو وجه در حق بارى تعالى متصور است ، بلكه آن هر دو وجه بضرورت همهء عارفان را لازم است . پس آن چه از كارهاى الهى عارفان را روشن شده است ، اگر چه در غايت وضوح است ، چنانستى كه از وراى پردهاى تنك است ، پس در غايت روشنى نباشد ، بلكه مشوب بود به شوايب تخيلات ، چه خيال در اين عالم همهء معلومات را تمثيل و محاكات « 170 » كند و در آن سستى ننمايد ، و آن مكدّر « 171 » و منغّص « 172 » معرفت است . و همچنين شواغل دنيا بدان پيوندد ، چه كمال وضوح « 173 » دوستى به مشاهده و تمام اشراق تجلى باشد ، و آن جز در آخرت نباشد ، و آن بضرورت شوق اقتضا كند ، چه آن منتهاى محبوب عارفان است . پس يكى از دو نوع شوق اين است ، و آن استكمال روشنايى است در آن چه روشن شده است . و دوم آن كه كارهاى الهى را نهايت نيست ، و هر بندهاى را از بندگان بعضى از آن روشن شود ، و كارهاى بىنهايت غامض بماند . و عارف داند كه آن موجود است و خداى را معلوم است ، و داند كه آن چه از علم او غايب است از معلومات بيش از آن است كه حاضر است ، پس هميشه مشتاق باشد بدان كه او را اصل معرفت حاصل شود در چيزى كه حاصل نشده است از باقى معلومات كه آن را اصلا ندانسته ، نه معرفت واضح و نه معرفت غامض . و شوق اول ، كه براى كمال وضوح است ، در سراى آخرت به نهايت رسد ، به معنيى كه آن را « رؤيت و لقا و مشاهده » خوانند ، و صورت نبندد كه در دنيا ساكن شود . « 174 » و إبراهيم بن ادهم - رضى اللّه عنه - از مشتاقان بود ، گفت روزى گفتم : اى پروردگار اگر كسى از محبان را چيزى دادهاى كه دلش پيش از ديدن تو بدان ساكن شده است ، در حق من آن را انعام فرماى ، چه قلق « 175 » مرا رنجور گردانيده است . گفت : پس در خواب ديدم كه مرا در حضرت خود بايستانيد و گفت :
--> ( 170 ) محاكات ، مشابه بودن . ( 171 ) مكدّر ، تيره كننده . ( 172 ) منغّص ، تيره كننده . ( 173 ) وضوح ، ظهور . ( 174 ) ساكن شدن ، تسكين يافتن . ( 175 ) قلق ، بىآرام شدن .