الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

524

إحياء علوم الدين ( فارسى )

مثال ضرورى از عضوها سر است و دل و جگر ، و مثال حاجت چشم و دست و پاى ، و مثال زينت خميدگى ابرو و لعلى لب و بادام چشمى و جز آن از چيزها كه بدان ضرورت و حاجت نباشد ، و مثال ضرورت از نعمتهايى كه بيرون تن آدمى است نان و آب ، و مثال حاجت دوا و گوشت و ميوه‌ها ، و مثال [ مزيتها و ] زوايد سبزى درختان و خوبى شكوفه‌ها و ميوه‌ها و طعامهاى لذيذ كه بدان حاجتى و ضرورتى نيست . و اين سه قسم هر حيوانى را موجود است ، بلكه هر نباتى را ، بلكه هر صنفى را از أصناف خلق ، از ذروهء « 37 » عرش تا حضيض ثرى « 38 » . پس اكنون محسن اوست و غير او چگونه محسن باشد . و اين محسن حسنه‌اى است از حسنات قدرت او ، چه او آفريدگار نيكويى و آفريدگار محسن و آفريدگار إحسان و اسباب نيكويى كردن است . پس دوست داشتن بدين علت هم غير او را جهل محض است . و هر كه آن را شناسد ، بدين علت دوست ندارد مگر خداى را . اما سبب چهارم و آن دوستى هر صاحب جمالى است براى ذات جمال را ، نه براى حظى كه از او يافته شود وراى ادراك جمال . و بيان كرديم كه آن در طبعها سرشته است . و جمال دو قسم است : جمال صورت ظاهر به چشم سر دريافته شود ، و جمال صورت باطن به چشم دل و نور بصيرت دريافته آيد . و اول كودكان و ستوران دريابند ، و دوم ارباب دل به دريافت آن مخصوص باشند ، و كسى كه نداند مگر ظاهرى از حيات دنيا در آن شريك نباشد . پس هر جمالى كه هست نزديك مدرك جمال محبوب است . پس اگر مدرك است به دل ، پس آن محبوب است در دل . و مثال اين در مشاهدهء دوستى پيغامبران و علما و ارباب مكارم و اخلاق پسنديده است ، و آن متصور است با آن چه صورت و روى و ديگر عضوها مشوّش شود . و مراد از « حسن صورت باطن » اين است و حسن آن را در نيابد . آرى ، آثارى كه از حسن صادر شود و بر وى دلالت كند ، حس او را دريابد ، و چون حس بر او دلالت كند دل بدان مايل شود و آن را دوست گيرد . چه كسى كه دوست دارد پيغامبر را - صلّى اللّه عليه و سلم - و صدّيق را - رضى اللّه عنه - يا شافعى را - رحمة اللّه عليه - جز براى خوبى آن چه از ايشان او را ظاهر شده است دوست ندارد . و آن براى حسن صورتها و حسن فعلهاى ايشان نيست ، بلكه حسن فعل ايشان دليل است بر حسن صفتهايى كه مصادر آن فعلهاست ، چه فعلها را اثرهاست كه از آن صادر شده است و بر آن دلالت كرده . چه هر كه خوبى تصنيف مصنّف و خوبى شعر شاعر ، بلكه خوبى نقش نقاش و بناى بنا كننده ببيند ، صفات خوب باطن ايشان - كه حاصل آن در حال بحث به علم و قدرت باز گردد - از اين فعلها وى را ظاهر شود . پس هر گاه كه [ معلوم ] اشرف و تمام حالتر باشد و جمال آن تمام‌تر و عظمت آن كامل‌تر باشد ، دانستن آن شريف‌تر [ 393 ] و

--> ( 37 ) ذروة ، قله ، تارك ، غايت بلندى . ( 38 ) ثرى ، زمين ، خاك .