الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

511

إحياء علوم الدين ( فارسى )

مترجم مىگويد كه به لفظ « حب » مجرد دوستى را خواسته است و به لفظ « ود » دوستى ثابت استوار كه در مراعات آن مبالغت رود ، چه « ود » ميخ را گويند و ميخ براى ثبات و استوارى باشد . و در بعضى كتب آمده است كه بندهء من ، به حق تو كه بر من است تو را دوست دارم ، پس به حق من بر تو كه مرا دوستدار باش . و يحيى بن معاذ گفت : خردله‌اى از دوستى خداى نزديك من دوست‌تر از عبادت هفتاد سالهء بى دوستى . و يحيى بن معاذ گفت : الهى منم مقيم بر درگاه تو و مشغولم به ثناى تو ، در كودكى مرا به حضرت خود رسانيدى ، و به معرفت خود مرا مشرف گردانيدى ، و كسوت إحسان در من پوشانيدى ، و از لطف خود مرا امكان بخشيدى ، در احوال مرا نقل كردى ، و در اعمال [ 382 ] بگردانيدى ، و در ستر و توبه و زهد و شوق و رضا و محبت ، از حياض « 14 » كرم مرا آب مىدادى ، و در رياض نعم تمتع مىفرمودى ، و ملازم امر و مولع قول خود مىگردانيدى تا به جوانى رسيدم و كمال خود بديدم ، امروز در حال بزرگى چگونه از تو باز گردم چون در حال خردى آن الطاف از تو مشاهده كردم ! و با تو باقى مانم و در دامن رحمتت آويزم و بزارى در پناه تو گريزم ، زيرا كه تو را دوست دارم ، و هر محب كه هست به محبوب خود مشعوف باشد و از غير او مصروف . و در دوستى حق تعالى چندان اخبار و آثار آمده است كه در شمار نيايد ، و آن كارى ظاهر است ، و اشكال در تحقيق معنى آن است ، پس بايد كه بدان مشغول شويم . بيان حقيقت دوستى و اسباب آن و تحقيق معنى دوستى بنده خداى را ( 1 ) بدان كه مطلوب در اين فصل بيان معنى دوستى است و اسباب آن . و آن روشن نشود مگر به معرفت حقيقت دوستى در نفس خود ، پس معرفت شرط و اسباب آن ، آن گاه پس از آن در تحقيق معنى آن در حق خداى تعالى نگريستن . اصل اول پس اول آن چه بايد كه بتحقيق دانسته شود آن است كه دوستى صورت نبندد مگر پس از معرفت و ادراك ، چه آدمى چيزى را كه نشناسد دوست ندارد . و براى آن صورت نبندد كه جمادى به دوست داشتن موصوف شود ، بلكه آن خاصيت زندهء در يابنده است . پس مدركات در نفس خود سه قسم است : يكى آن كه موافق طبع در يابنده ، و ملايم و لذت دهندهء او باشد . دوم آن كه منافى و منافر و درد رسانندهء او بود . سوم آن كه به لذت و الم در او اثر نكند . پس هر چه در ادراك آن لذت و راحت باشد نزديك دريابنده محبوب بود ، و هر چه در ادراك آن الم باشد نزديك دريابنده مبغوض بود ، و آن چه از لذت و الم خالى باشد آن را نه محبوب گويند نه مكروه . پس اكنون هر چه

--> ( 14 ) حياض ( ج حوض ) .