الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
491
إحياء علوم الدين ( فارسى )
به علم و حال ، چنان كه در فنون كارها كه دافع ضرر و جالب نفع است سابق شد . و اما ترك معالجت اصلا شرط [ 369 ] نيست . سؤال پس داغ نيز از اسباب ظاهر است منفعت را ؟ جواب نه چنان است ، چه سببهاى ظاهر چون فصد است و حجامت و خوردن مسهل و تناول خنكيها محرور « 248 » را . و اما داغ اگر در ظهور مثل آن بودى ، شهرهاى بزرگ از آن خالى نماندى ، و در بيشتر شهرها داغ معتاد نيست ، و عادت بعضى تركان و أعرابيان است ، پس آن از اسباب وهمى است ، چون افسون ، الاّ آن است كه به كارى از آن متميز است ، و آن سوختگى است در حال با آن چه از آن مستغنى است . چه هيچ رنجى نيست كه آن را به داغ علاج كنند كه نه آن را دارويى است كه نسوزد ، و آن به داغ حاجت نباشد . پس سوختن به آتش جراحتى خراب كنندهء به نيت است و از سرايت آن بيم است ، با آن چه بدان حاجت نيست ، به خلاف فصد و حجامت ، چه سرايت آن بعيد است ، و غير آن به جاى آن نه ايستد . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - از داغ نهى فرمود بيرون افسون ، و هر يك از آن دور است از توكل . و آمده است كه عمران بن حصين بيمار شد ، و او را داغ فرمودند ، امتناع نمود ، پس إلحاح و مبالغت كردند تا بكرد و گفت : پيش از اين نورى مىديدم و آوازى مىشنيدم و فريشتگان بر من سلام مىگفتند ، چون داغ كردم آن از من منقطع شد . و گفت : داغها كرديم ، به خداى كه در آن فلاحى و نجاحى نبود . آن گاه از آن توبه كرد و به خداى بازگشت . پس حق تعالى آن چه از كار فريشتگان مىيافت به دو باز داد . و مطرّف بن عبد اللّه را گفت : نبينى كرامتى كه حق تعالى مرا داده بود ، پس از آن كه به فقد آن مرا مؤاخذت فرمود به من باز داد ؟ پس اكنون داغ و آن چه بدان ماند آن است كه لايق متوكل نيست ، چه در استنباط به تدبيرى حاجت است ، آن گاه آن وهمى است در او ، پس آن بر قوّت ملاحظهء اسباب و تعمق در آن دلالت كند . بيان آن كه ترك معالجت در بعضى حالها ستوده شود و بر قوّت متوكل دلالت كند و آن كه آن مناقض فعل پيغامبر - عليه السلام - نيست ( 1 ) بدان كه جماعتى از سلف كه معالجت كردهاند در شمار نيايد ، و ليكن ترك معالجت هم جماعتى از أكابر بكردهاند . و باشد كه پنداشته آيد كه آن نقصان است ، چه اگر كمال بودى هر آينه پيغامبر ترك آوردى ، چه حال غير او در توكل كاملتر از حال او نباشد . و آمده است كه أبو بكر - رضى اللّه عنه - را
--> ( 248 ) محرور ، گرم مزاج .