الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
489
إحياء علوم الدين ( فارسى )
[ چه خدا درد و دوا بيافريد ] . و او را - صلى اللّه عليه - پرسيدند كه دارو و افسون از قدر خداى چيزى دفع كند ؟ گفت : هي من قدر اللّه ، اى ، دارو و افسون از قدر خداى است . و در خبر مشهور است : ما مررت بملإ من الملائكة الاّ قالوا مر امّتك بالحجامة ، اى ، به هيچ گروهى از فريشتگان نگذشتم كه نگفتند امت خود را حجامت فرماى . و در حديث است كه حجامت فرمود و گفت - عليه السلام : احتجموا لسبع عشرة و تسع عشرة و احدى و عشرين لا يتبيّغ بكم الدّم فيقتلكم ، اى ، حجامت كنيد در هفدهم و نوزدهم و بيست و يكم تا مشوراد جوشيدن خون شما ، چه شوريدن خون شما را بكشد . پس گفت - عليه السلام - كه جوشيدن خون سبب مرگ است و كشنده است به فرمان خداى . و بيان كرد كه بيرون آوردن خون خلاصى است از آن . چه ميان بيرون آوردن خون مهلك از پوست ، و ميان بيرون آوردن كژدم از زير جامه ، و بيرون آوردن مار از سوراخ فرق نيست . و ترك آن از شرط توكل نباشد ، بلكه آن چون ريختن آب است بر آتش براى فرو ميرانيدن و دفع ضرر آن وقتى كه در خانه افتد ، و بيرون آمدن از سنت وكيل اصلا از توكل نيست . و در خبر مقطوع است : من احتجم يوم الثّلاثاء لسبع عشرة من الشّهر كان له دواء من داء سنة ، اى ، هر كه حجامت كند روز سه شنبه هفدهم ماه ، او را دارو باشد از درد سالى . و اما فرمودن او جماعتى را از صحابه علاج فرمود و سعد بن معاذ را فصد كرد ، و سعد بن زراره را داغ . و على - رضى اللّه عنه - درد چشم داشت ، او را گفت : لا تأكل من هذا ، و كل من هذا فانّه أوفق لك ، اى ، رطب مخور و چغندر خور كه به آرد جو پختهاند ، كه آن تو را موافقتر . و صهيب را ديد كه با درد چشم خرما مىخورد . گفت : تأكل تمرا و أنت رمد ؟ اى ، خرما مىخورى با آن كه درد چشم دارى ؟ گفت : از جانب ديگر مىخورم . پيغامبر - عليه السلام - تبسم فرمود . و اما كردن او - عليه السلام - در حديثى از طريق اهل بيت آمده است : انّه كان يكتحل كلّ ليلة و يحتجم كلّ شهر و يشرب الدّواء كلّ سنة ، اى ، هر شب سرمه كردى ، و هر ماه حجامت ، و هر سال دارو خوردى . و بارها از كژدم و غير آن علاج كرد . و آمده است كه چون وحى بر او نازل شدى ، سرش دردمند گشتى ، در حنا گرفتى . و در حديث است [ 368 ] كه چون او را قرحهاى بودى ، حنا بر آن نهادى . و وقتى خاك بر قرحه نهاده بود . و آن چه در علاج و فرمودن آمده است از حصر بيرون است . و كتابى تصنيف كردهاند كه آن را طب النبي خوانند . و يكى از علما در اسرائيليات آورده است كه موسى - عليه السلام - بيمار شد ، بنى اسرائيل بر او آمدند و علت وى بشناختند و گفتند : اگر اين علاج بكنى به فلان چيز به شوى . گفت : نكنم تا خداى مرا بى علاج عافيت دهد . پس علت او دراز كشيد ، گفتند : داروى اين علت معروف و مجرب است و ما بدان علاج كنيم به شود . گفت : نكنم . پس علت او دايم گشت ، و حق تعالى