الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
466
إحياء علوم الدين ( فارسى )
عابدى در مسجدى معتكف شد و معلومى « 185 » نداشت ، امام گفت : اگر كسب كنى فاضلتر باشد تو را . جواب نگفت ، اين سخن را سه بار أعادت كرد ، چهارم بار گفت : جهودى است در جوار مسجد كه از من پذيرفته است كه هر روز دو گرده برساند . گفت اگر در اين پذيرفتن صادق است ، بودن تو در مسجد به از بيرون رفتن . عابد گفت : اگر امامت نكنى و در حضرت خداى واسطهء بندگان نشوى ، با اين نقصان در توحيد تو را بهتر بودى ، اى ، وعدهء جهود را بر وعدهء خداى كه به دادن روزى فرموده است ترجيح كردى . و امام مسجدى يكى از مقتديان را گفت كه قوت تو از كجاست ؟ گفت : اى شيخ صبر كن تا نمازى كه پس تو گزاردهام باز گردانم ، پس تو را جواب گويم . و در نيكو گمانى به آمدن روزى از لطف خداى ، به واسطهء سببهاى پوشيده ، سودمند است شنيدن حكايتهايى كه در آن عجايب صنع خداى است در رسيدن روزى ، و عجايب قهر خداى است در هلاك كردن مالهاى بازرگانان و توانگران [ 349 ] و كشتن ايشان به گرسنگى . چنان كه از حذيفهء مرعشى - و او خدمت إبراهيم بن ادهم كردى - پرسيدند كه عجبتر چيزى از إبراهيم بن ادهم چه ديدهاى ؟ گفت : در راه مكه روزها بى طعام بمانديم ، پس به كوفه رسيديم و در مسجدى خراب نزول كرديم ، إبراهيم در من نگريست و گفت : اى حذيفه ، در تو اثر گرسنگى مىبينم . گفتم : همچنين است كه شيخ مىفرمايد . گفت : دوات و كاغذ بيار . بياوردم ، بنوشت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، در همه حالها مقصود تويى و در معنيها اشارت به تو است : انا حامد انا شاكر انا ذاكر * انا جائع انا نايع « 186 » انا عارى هي ستّة فانا الضّمين لنصفها * فكن الضّمين لنصفها يا جارى « 187 » مدحى لغيرك لهب نار خضتها فاجر عبيدك من دخول النّارى اى ، من ستاينده و شاكرم و ذاكرم ، من گرسنه و تشنه و برهنهام . آن شش خصلت است و من ضامن نيمهء آنم ، پس تو ضامن نيمهء ديگر شو اى زينهار دهندهء من . ستودن من غير تو را زبانهء آتش است كه در آن خوض كنم ، پس زينهار ده بندگان خود را از رفتن در آتش . پس رقعه به من داد و گفت : بيرون رو و در جز خداى دل مبند ، و اول كسى را كه بينى رقعه به وى ده . پس من بيرون رفتم و اول كسى را كه ديدم مردى بود بر استرى نشسته ، رقعه به دو دادم ، بنگريست و بگريست و گفت : صاحب اين رقعه كجاست ؟ گفتم : در فلان مسجد است . او صرّهاى كه در او ششصد دينار بود به من داد . پس مردى ديگر را ديدم ، از حال او پرسيدم . او
--> ( 185 ) معلوم ، رزقى كه از جهت معلومى برسد ( همان جا ) . ( 186 ) عربى : ضائع ، زبيدى : حاسر . ( 187 ) نسخههاى عربى و شرح زبيدى : يا بارى .