الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
467
إحياء علوم الدين ( فارسى )
گفت : اين سوار ترساست . من به خدمت إبراهيم رفتم و حال تقرير كردم ، گفت : بر آن آسيب مزن كه او بخواهد آمد . در حال ترسا بيامد و در پاى إبراهيم افتاد و اسلام آورد . و أبو يعقوب اقطع بصرى گفت كه يك بار در حرم ده روز گرسنه ماندم و در خود ضعفى ديدم ، انديشيدم كه بيرون روم ، سوى وادى رفتم شايد كه چيزى يابم كه گرسنگى را ساكن كند ، شلغمى انداخته ديدم ، برداشتم ، وحشتى از آن به دلم آمد ، گويى كسى مرا مىگويد كه ده روز گرسنگى كشيدى آخر الامر شلغمى پوسيده نصيب تو آمد ، آن را بينداختم و در مسجد رفتم بنشستم . مردى عجمى درآمد و بار دانى پيش من نهاد و گفت : اين تو راست . گفتم : چگونه مرا بدين مخصوص كردى ؟ گفت : ما در دريا بوديم و نزديك بود كه كشتى غرق شود ، من نذر كردم كه اگر خداى - عز و جل - ما را خلاص دهد اين به اول كسى كه نظر من بر او افتد از مجاوران دهم ، و تو اول كسى كه بديدم . گفتم : بگشاى ، بگشاد ، در او ماهى سميذ بصرى « 187 » بود و بادام مغز مقشر « 188 » و شكر و كعك « 189 » ، يك قبضه از اين و يك قبضه از آن برداشتم و گفتم : باقى بر كودكان خود بر ، هديه باشد ايشان را از من ، چون من قبول كردم . پس در نفس خود گفتم كه روزى تو از ده روز باز تو « 190 » مىآيد و تو از وادى مىطلبى ! و ممشاد دينورى گفت كه بر من وامى بود ، دلم بدان مشغول شد ، در خواب ديدم چنانستى كه گويندهاى مىگويد : اى بخيل بر ما اين قدر استدى « 191 » ، بگير ، بر تو استدن و بر ما عطا دادن . آن گاه پس از آن با بقال و قصاب و غير آن حساب نكردم . و بنّان حمّال گفت كه در راه مكه بودم ، از مصر مىآمدم و توشه با خود داشتم [ 350 ] ، پس زنى بر من آمد و گفت : اى بنان ، تو حمالى ، توشه بر پشت خود بر مىدارى و توهّم مىكنى كه تو را روزى ندهد ! گفت : پس توشهء خود بينداختم . پس چهار روز بر من گذشت كه چيزى نخوردم و در راه پاى ورنجنى « 192 » يافتم ، در نفس خود گفتم : اين را بردارم تا چون صاحب آن بيايد به وى دهم ، باشد كه مرا چيزى دهد . در اثناى اين انديشه آن زن را ديدم كه مرا گفت : تو بازرگانى ، مىگويى كه صاحب آن بيايد چيزى از او بستانم ! پس چيزى از درمها سوى من انداخت و گفت : اين را نفقة كن . تا نزديك مصر بدان اكتفا نمودم . « 193 » و آمده است كه بنّان محتاج شد به كنيزكى كه خدمت وى كند ، و اين حال با دوستان خود بگفت ، ايشان بهاى كنيزك جمع كردند و گفتند : كاروانى مىآيد ، از ايشان كنيزكى كه بايستهء او باشد بخريم . چون كاروان بيامد كنيزكى ديدند ، همه اتفاق كردند كه بايستهء اوست و خريدارى
--> ( 187 ) سميذ ، سميد ، نان سفيد ، در عربى فإذا فيها سميد مصرى ( 9 - 489 ) . ( 188 ) مقشّر ، پوست كنده . ( 189 ) كعك ، كاك ، كليچه . ( 190 ) باز تو ، پيش تو . ( 191 ) استدى ، وام گرفتى . ( 192 ) پاى ورنجن ، خلخال ، حلقهاى از طلا يا نقره كه در پاى كنند . ( 193 ) برخى از نسخههاى عربى : اكتفيت بها إلى قريب من مكة .