الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

458

إحياء علوم الدين ( فارسى )

اما علم آن كه بداند كه حق تعالى آفرينندهء طعام و دست و دندانها و قوّت و حركت است ، و اوست كه تو را آب و نان دهد . و اما حال آن كه آرام دل تو و اعتماد آن بر فضل حق تعالى باشد نه بر دست و طعام . و چگونه بر صحت دست اعتماد كنى ! چه بسيار باشد كه در حال خشك شود و مفلوج گردد . و چگونه بر قدرت خود اعتماد كنى ! چه بسيار باشد كه حالى بر تو طارى شود « 163 » كه عقلت زايل كند و قوّت حركت باطل . و چگونه بر حضور طعام اعتماد كنى ! چه بسيار باشد كه حق تعالى بر تو كسى مسلط كند كه طعام از تو بستاند ، يا مارى سوى تو انگيزد كه تو را از جاى خود ازعاج كند « 164 » و از طعام دور اندازد . و چون امثال اين محتمل است و آن را علاجى نيست مگر به فضل خداى ، پس بايد كه بدان شاد شود و بر آن اعتماد كند . و چون حال او و علم او اين باشد ، بايد كه دست بدان دراز كند ، چه او متوكل است . درجهء دوم سببهايى است كه متيقّن نيست ، ليكن غالب آن است كه مسبّبات آن بى آن حاصل نشود ، و احتمال حصول آن بى آن بعيد بود ، چون كسى كه از قافله‌ها و شهرها جدا شود و در بيابانهايى سفر كند كه مردمان در آن جز به نادر نروند و سفرش بى توشه باشد ، و اين در توكل شرط نيست . بلكه برداشتن توشه در بيابانها سنت پيشينيان است ، و توكل بدان زايل نشود پس از آن كه اعتماد بر فضل خداى باشد نه بر توشه ، چنان كه سابق شد . و ليكن كردن آن جايز است ، و آن از اعالى مقامات توكل است ، و خواص همچنان كردندى . سؤال اين سعى باشد در هلاك ، و نفس خود را در تهلكه انداختن . جواب بدان كه آن از حرامى « 165 » بيرون آيد به دو شرط . يكى آن كه مرد خود را رياضت داده باشد و با نفس مجاهده كرده ، و بر صبر يك هفته از طعامى يا آن چه بدان نزديك باشد او را مستقيم گردانيده . « 166 » چنان كه بى دلتنگى و تشويش خاطر و تعذر در ذكر خداى تعالى از آن صبر كند . دوم آن كه چنان شود كه قوّت آن دارد كه به گياه و آن چه اتفاق افتد از چيزهاى خسيس قوت تواند ساخت . چه پس از اين دو شرط در غالب امر در بيابانها خالى نباشد از آن كه در هفته‌اى [ 343 ] آدميى را بيند ، يا به مرحله‌اى « 167 » يا به ديهى رسد ، يا گياهى يابد كه وقت خود بدان بگذراند و نفس خود را بر سبيل مجاهده بدان زنده دارد . و مجاهده عماد توكل است . و خوّاص « 168 » و امثال او از متوكلان بر

--> ( 163 ) طارى شدن ، آمدن از جايى كه ندانند . ( 164 ) ازعاج ، از جاى برانگيختن ، بركندن . ( 165 ) حرامى ، حرام بودن . ( 166 ) نفس را عادت داده و آموخته باشد . ( 167 ) در شرح زبيدى : او ينتهى إلى حلة ( و هي منزلة العرب ، و في نسخة : محلّه ، 9 - 475 ) . ( 168 ) إبراهيم بن احمد خوّاص .