الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

444

إحياء علوم الدين ( فارسى )

پس هر كه همه را به خداى اضافت كند ، آن محقق است كه حق و حقيقت را براى اهل خود بشناخته باشد ، و هر كه به غير او اضافت كند ، آن اضافت تجوّز « 118 » و استعارت باشد . و تجوّز را وجه است ، چنان كه حقيقت را وجه است . و واضع لغت نام « فاعل » مخترع را تعيين كرده ، و ليكن پنداشته كه آدمى مخترع است به قدرت خود . پس او را به سبب حركت او « فاعل » خواند ، و پنداشت كه آن تحقيق است . و توهّم كرد كه نسبت آن به خداى بر سبيل مجاز است ، چون نسبت كشتن به امير ، چه آن مجاز است به اضافت نسبت آن به جلاد . و چون اهل حق را حق منكشف شد دانستند كه كار بر عكس است . و گفتند : اى لغوى ، اگر نام فاعل براى مخترع وضع كرده‌اى ، پس فاعل نيست مگر خداى . پس « نام » حقيقت او را باشد ، و غير او را بمجاز . اى از آن چه لغوى وضع كرده است براى او گردانيده شد . و چون حقيقت معنى بر زبان يكى از عرب رفت ، امّا به قصد و امّا به اتفاق ، پيغامبر - عليه السلام - او را تصديق فرمود : اصدق بيت قاله الشّاعر قول لبيد : الا كلّ شيءٍ ما خلا اللّه باطل « 119 » ، اى ، راست‌ترين قولى كه شاعر گفته است بيت لبيد است : بدان كه هر چيزى كه جز خداى است باطل است . اى ، هر چه آن را به نفس خود قيام نيست و قوام او به غير اوست ، او به اعتبار نفس خود باطل است ، و حقيقت او به غير اوست ، نه به نفس او . پس اكنون حق به حقيقت جز حى قيوم نيست ، زنده‌اى كه مثل او چيزى نيست ، و هر چه جز اوست به قدرت او قائم است . پس او حق است و آن چه جز او باطل . و براى آن سهل گفت : اى بيچاره ، بود و تو نبودى ، و باشد و تو نباشى . پس چون امروز بودى « من و من » گفتن گرفتى ، اكنون چنان باش كه نبودى ، چه او امروز چنان است كه بود . سؤال ظاهر شد [ اكنون ] كه همه فعل جبر است ، و همه چيز فعل اوست . پس معنى ثواب و عقاب و خشم و رضا چيست ؟ و چگونه بر فعل نفس خود « 120 » در خشم شود ؟ جواب بدان كه در « كتاب شكر » بدان معنى اشارت كرده‌ايم ، به أعادت آن تطويل نكنيم . و اين آن قدر است كه اشارت بدان صواب ديديم ، از توحيدى كه حال توكل بار آرد . و اين تمام نشود مگر به ايمان به رحمت و حكمت ، چه توحيد ، نگريستن در مسبّب الاسباب بار آرد ، و ايمان به رحمت وسعت « 121 » و توكل بار آرد و وثوق به مسبّب الاسباب ، و حال توكل - چنان كه بخواهد آمد - تمام نشود مگر بر وثوق بر وكيل ، و آرميدن دل بر حسن نظر كفيل . و اين ايمان نيز بابى عظيم است از أبواب ايمان ، و حكايت طريق مكاشفان در آن دراز است . پس بايد كه حاصل آن ياد كنيم تا طالب مقام توكل آن را اعتقاد كند ، اعتقادى قاطع كه در آن ريبتى

--> ( 118 ) تجوّز ، سخن بمجاز گفتن ، مجاز . ( 119 ) در زبيدى مصراع دوم چنين آمده است : و كل نعيم لا محاله زايل . ( 120 ) نفس خود ، خود . ( 121 ) سعت ، فراخى ، وسع .