الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
443
إحياء علوم الدين ( فارسى )
ماده ؟ راست باشد يا كژ ؟ پس حق تعالى آن چه خواهد گويد و فريشته بيافريند . و در لفظ ديگر : يصوّر الملك ثمّ ينفخ فيها الرّوح بالسّعادة او بالشّقاوة ، اى ، صورت كند فريشته پس روح در آن دمد ، به سعادت يا به شقاوت . و يكى از سلف گفت : فريشتهاى كه او را « روح » گويند ، اوست كه جانها در جسمها درآورد ، و او به صفت خود تنفس كند . و هر نفسى از انفاس او روحى باشد كه در جسمى درآيد . و براى آن او را « روح » گويند . و آن چه از مثل اين فريشته و صفت آن گفته است حق است ، ارباب دل به بصيرت خود آن را مشاهده كردهاند . اما تعيين آن كه « روح » نام اوست ، جز به نقل نتوان دانست ، و بى نقل حكم كردن تخمين مجرد باشد . و همچنين خداى - عز و جل - در قرآن دليلها و آيتها كه در زمين و آسمانهاست ياد كرد و گفت : أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ . « 115 » و گفت : شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ . « 116 » بيان كرد كه او بر نفس خود دليل است . و آن متناقض نيست ، بلكه طرق استدلال مختلفند . چه بسيار طالب باشد كه خداى را بدان بشناسد كه در موجودات نظر كند . و بسيار طالب باشد كه همهء موجودات را به خداى شناسد ، چنان كه يكى از ايشان گفت : پروردگار خود را به پروردگار خود شناختم ، و اگر نه پروردگار من بودى ، پروردگار خود را نشناختمى . و اين معنى قول حق تعالى است : أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ . « 117 » و خداى - عز و جل - نفس خود را صفت كرد بدان كه محيى و مميت است . پس مرگ و زندگانى را به دو فريشته مفوّض گردانيد . چه در خبر است : انّ ملك الموت و ملك الحياة تناظرا ، فقال ملك الموت : انا أميت الاحياء ، و قال ملك الحياة انا احيى الاموات ، فأوحى اللّه إليهما ان كونا على عملكما و ما سخّرتكما له من الصّنع و انا المميت و لا مميت و لا محيى سواى ، اى ، فريشتهء مرگ و فريشتهء زندگانى مناظره كردند ، پس فريشتهء مرگ گفت من بميرانم زندگان را ، و فريشتهء زندگانى گفت من زنده كنم مردگان را ، پس خداى - عز و جل - بديشان وحى فرستاد كه بر كار خود باشيد و بر صنعتى كه شما را براى آن مسخر كردهام ، و ميراننده و زنده گرداننده [ 332 ] منم ، جز من ميراننده و زنده گرداننده نيست . پس اكنون فعل بر وجوه مختلف مستعمل است . و اين معنيها متناقض نيست چون فهم كنى . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - گفت كسى را كه خرما به دو داد : خذها لو لم تأتها لأتتك ، اى ، بگير آن را ، اگر بر آن نيامدى او بر تو آمدى . آمدن را به دو و به خرما اضافت كرد . و معلوم است كه آمدن خرما بر آدمى نه بر آن وجه باشد كه آمدن آدمى بر خرما . و براى آن چون تايبى گفت : باز مىگردم « 118 » به خداى ، و باز نمىگردم به محمد . گفت - عليه السلام : عرف الحقّ لاهله ، اى ، حق اهل حق بشناختى .
--> ( 115 ) فصلت 41 - 53 . ( 116 ) آل عمران 3 - 18 . ( 117 ) فصلت 41 - 53 . ( 118 ) باز مىگردم ، توبه مىكنم .