الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

441

إحياء علوم الدين ( فارسى )

حدث « 99 » از اعضاى او برنخيزد ، اگرچه رافع حدث آب است و آن به اعضا رسيده است . پس قدرت أزلي را حاضر و رسيده به مقدورات و متعلق بدان فرض كن ، چون رسيدن آب به اعضا ، و ليكن مقدور بدان حاصل نشود ، چنان كه حدث به آب برنخيزد براى انتظار شرط ، و آن شستن روى است . و كسى كه در آب ايستاده است ، چون روى بر آب نهد ، در ديگر عضوها عمل كند و حدث برخيزد . و بسيار باشد كه جاهل پندارد كه حدث از دست به سبب برخاستن آن « 100 » از روى برخاست ، چه در عقب آن حادث شد ، چه گويد كه آب رسيده و حدث برنداشته « 101 » ، و آب از آن چه بود نگشت « 102 » ، پس چگونه از آن حاصل آمد چيزى كه پيش از آن حاصل نبود ، بلكه ارتفاع حدث از دست نزديك شستن روى حاصل آمد ، چيزى كه پيش از آن حاصل نبود ، پس اكنون شستن روى بردارندهء [ 330 ] حدث باشد از دست . و اين جهل است . پندار كسى را ماند كه پندارد كه حركت به قدرت حاصل آمد ، و قدرت به ارادت ، و ارادت به علم . و آن همه خطاست . بلكه نزديك برخاستن حدث از روى ، حدث از دست به آبى كه به دو رسيده است برخيزد ، نه به شستن روى . و آب نگشت « 103 » ، و دست نگشت ، و در ايشان چيزى حادث نشد ، و ليكن وجود شرط حادث شد ، بلكه اثر علت ظاهر گشت . پس صدور مقدورات از قدرت أزلي بايد كه همچنين مفهوم شود ، با آن كه قدرت قديم است و مقدورات حادث . و آن كوفتن درى است در عالمى ديگر از عالمهاى مكاشفه . پس بايد كه همه بگذاريم ، چه مقصود ما تنبيه است بر طريق توحيد در فعل ، و آن كه فاعل در حقيقت يكى است ، و خوف و رجا از اوست ، و توكل و اعتماد بر او . و نتوانستيم كه از درياهاى توحيد ياد كنيم مگر قطره‌اى از درياى مقام سوم از مقامات توحيد . و استيفاى آن در عمر نوح محال است ، چون استيفاى آب دريا به برداشتن قطره‌ها از آن . و آن همه در كلمهء لا إله الاّ اللّه مندرج است و مؤنث آن بر زبان در غايت خفت است ، و اعتقاد مفهوم لفظ آن بر دل در غايت سهولت و حقيقت ، و مغز آن نزديك علماى راسخ در غايت عزت ، پس نزديك ديگران چگونه بود ؟ سؤال پس تلفيق ميان توحيد و شرع چگونه باشد ، و معنى توحيد آن است كه فاعل جز خداى نيست ، و معنى شرع اثبات افعال براى بندگان است . پس اگر بنده فاعل باشد ، خداى چگونه فاعل باشد ؟ و اگر خداى فاعل باشد ، بنده چگونه فاعل بود ؟ و يك مفعول ميان دو فاعل مفهوم نيست . جواب آرى ، آن مفهوم نيست چون فاعل را يك معنى باشد . و چون دو معنى بود و اسم مجمل « 104 » باشد متردد ميان هر دو ، متناقض نباشد . چنان كه گويند فلان را امير بكشت ، و گويند

--> ( 99 ) حدث ، ناپاكى ، آلودگى ، آن چه وضو را بشكند . ( 100 ) حدث . ( 101 ) بر نداشته ، از بين نبرده . ( 102 ) گشتن ، تغيير كردن . ( 103 ) گشتن ، تغيير كردن . ( 104 ) مجمل ، آن چه محتاج به بيان باشد .