الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
440
إحياء علوم الدين ( فارسى )
لايق اين علم نيست ، و سخن در آن دراز است . سؤال چه مىگويى ، علم مولد ارادت است ، و ارادت مولد قدرت [ 329 ] و قدرت مولد حركت ، و هر متأخر كه هست از متقدم حادث شده است . و اگر اين گويى ، حكم كرده باشى به حدوث چيزى نه از قدرت خداى ، و اگر نگويى پس معنى آن كه بعضى از آن بر بعضى مرتب است چه باشد ؟ جواب بدان كه گفتن آن كه « بعضى از بعضى حادث شده است » جهل محض است ، خواه به تولد عبارت كن ، خواه به غير آن ، بل حوالت آن همه بر معنيى است كه عبارت از آن « قدرت أزلي » است . و آن اصل است كه همه خلق ، جز راسخان ، بر كنه معنى آن واقف نشدهاند ، بلكه وقوفشان بر مجرد لفظ آن است با نوع تشبيهى به قدرت ما ، و آن دور است از حق . و بيان آن دراز شود . و ليكن بعضى از مقدورات مترتب است بر بعضى در حدوث ، چنان كه مشروط بر شرط . پس صادر نشود از قدرت أزلي ارادتى مگر پس از علم ، و علمى مگر پس از حيات ، و حيات مگر پس از محل آن « 94 » . و چنانچه روا نيست كه بگويى : حيات از جسمى كه او شرط حيات است حاصل شده است ، و همچنين در ديگر درجات ترتيب . و ليكن بعضى شرطها عامه را ظاهر شده است ، و بعضى جز خواص را كه به نور حق مكاشفند ظاهر نشده است . پس تقدم متقدمى ، و تأخير متأخرى جز به حق و لزوم نباشد ، و همچنين همهء افعال خداى . و اگر نه آنستى ، تقديم و تأخير بازيى بودى مانند فعل ديوانگان . تعالى اللّه عن قول الجاهلين علوّا كبيرا . و بدين اشارت كرده است قول حق تعالى : وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ ، ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ . « 95 » و كل آن چه ميان آسمان و زمين است بر ترتيبى واجب و حقى لازم حادث شده است ، و صورت نبندد كه نباشد مگر چنان كه حادث شد و بر ترتيبى كه موجود گشت . پس تأخر متأخرى نيست مگر براى انتظار شرط آن ، و مشروط پيش از شرط محال است ، و محال موصوف نباشد بدانچه مقدور است . « 96 » و علم از نطفه متأخر نشده است مگر براى فقد شرط حيات . و ارادت از آن متأخر نشده است مگر براى فقد شرط علم . و آن همه بر طريق واجب و ترتيب حق است . در چيزى از آن بازى و اتفاق نيست ، بلكه آن همه به حكمت و تدبير است . و تفهيم آن دشوار است ، و ليكن ما براى توقف مقدور با وجود قدرت در وجود شرط مثالى بيان كنيم كه مبادى حق را به فهمهاى ضعيف نزديك گرداند . و آن بدان باشد كه آدميى محدث « 97 » را فرض كنيم كه تا گردن خود فرو [ رود ] در آب « 98 » ، پس
--> ( 94 ) محل حيات ، يعنى جسم . ( 95 ) دخان 44 - 38 و 39 . ( 96 ) محال به مقدور توصيف نمىشود . ( 97 ) محدث ، بى وضو گرديده . ( 98 ) نسخهء خطى : فرو برد ، قد انغمس في الماء إلى رقبته ( زبيدى 9 - 424 ) .