الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

427

إحياء علوم الدين ( فارسى )

خاطر او گردد . پس خورشيد و ماه و ستارگان و باران و أبر و همهء حيوانات و جمادات در قبضهء قدرت مسخرند ، چنان كه قلم در دست نويسنده . بلكه اين تمثيل است در حق تو ، چه اعتقاد دارى كه ملك نويسندهء توقيع است ، و حق آن است كه خداى نويسندهء آن است ، چنان كه گفت : وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى « 43 » پس چون تو را روشن شد كه كل آن چه در آسمان‌ها و زمين است مسخرند ، بدين وجه شيطان از تو باز گردد و نوميد شود از آن چه توحيد تو را به شرك بياميزد . پس تو را در مهلكهء دوم اندازد ، و آن التفات است به اختيار حيوانات در كارهاى اختيارى ، و گويد : چگونه همه را از خداى بينيم و « 44 » اين آدمى به اختيار خود تو را روزى مىدهد ، اگر خواهد بدهد . و اگر خواهد ندهد ، و اين شخص به شمشير خود گردن مىزند ، اگر خواهد بكشد و اگر خواهد عفو كند ، پس چگونه از او بيم و اميد نباشد و « 45 » كار تو به دست اوست و تو آن را مشاهده مىكنى و در آن شكى ندارى ؟ و ايضا گويد : آرى اگر قلم را نبينى بدانچه مسخّر است ، پس چگونه نويسنده را نبينى كه مسخّر قلم اوست . و در اين مقام قدم بيشتر مردمان از جاى بشد ، مگر بندگان مخلص خداى كه شيطان را بر ايشان تسلطي نيست . پس به نور بصيرت بديدند كه نويسنده مسخّر و مضطر است ، چنان كه همهء ضعيفان قلم را مسخر ديدند . و بشناختند كه غلط ضعيفان در آن چون غلط مورچه است مثلا اگر بر روى كاغذ برود ، پس سر قلم را بيند كه كاغذ را سياه مىكند ، چشم او بدان نرسد كه انگشتان و دست را بيند ، تا كار به صاحب دست رسد ، « 46 » هر آينه غلط كند و پندارد كه قلم است كه سياه كنندهء كاغذ است ، و آن به سبب قصور بينايى او باشد ، از آن كه از سر قلم نگذرد به سبب تنگى حدقه . پس همچنين كسى كه دل او به نور خداى انشراح نپذيرد ، بصيرت او قاصر شود از ديدن جبّار آسمان‌ها و زمين ، و مشاهدهء آن كه قهارى او وراى همه است ، پس در راه بماند و بر نويسنده ايستد ، و آن جهل محض است . بلكه بارى تعالى در حق ارباب دل و مشاهدهء هر ذره‌اى كه در زمين و آسمان‌هاست ناطق گردانيده به قدرتى كه همه چيزها را نطق بخشيده ، تا بشنيدند تقديس و تسبيح آن ، و شهادت آن بر نفس خود به عجز ، به زبانى فصيح ، به سخنى بى حرف و صوت كه نشنوند [ 319 ] آن را كسانى كه از سمع معزولند . و بدين ، سمع ظاهر را نمىخواهيم كه از آوازها درنگذرد ، چه درازگوش در آن شريك است ، و چيزى را كه در آن با بهايم شريك باشد قدرى ندارد ، و بدين سمعى مىخواهيم كه سخنى كه حرف و صوت نباشد و عربى و عجمى نبود بدان دريافته شود .

--> ( 43 ) انفال 8 - 17 . ( 44 ) و حال آن كه . ( 45 ) و حال آن كه . ( 46 ) تا چه رسد به صاحب دست .