الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
428
إحياء علوم الدين ( فارسى )
سؤال اين اعجوبهاى است كه عقل آن را قبول نكند ، پس مرا صفت كن كه چگونه سخن گويد ؟ و چه گويد ؟ و تسبيح و تقديس او چگونه باشد ؟ و چگونه بر نفس خود به عجز گواهى دهد ؟ جواب بدان كه هر ذرهاى را كه در آسمانها و زمين است با ارباب دل مناجاتى است در سر . و آن از آن جمله است كه در حصر نيايد و تناهي نپذيرد ، چه آن سخنانى است كه مدد آن از بحر كلام خداى است كه نهايت ندارد ، چنان كه فرموده است : قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً . « 46 » و مناجات او به اسرار ملك و ملكوت باشد ، و آشكارا كردن سر لؤم است ، بل سينههاى أبرار خزينههاى اسرار است . و هيچ كس و هيچ امينى را ديدهاى كه در اسرار ملك بر وى اعتماد كنند ، و در خفاياى آن وى را محرم دارند كه او بر ملأ مردمان آن سر بگويد ؟ و اگر افشاى همهء سرها روا بودى ، پيغامبر - عليه السلام - نگفتى : لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا . بلكه آن سر به ايشان بگفتى تا بگريند و نخندند . و از افشاى سرّ قدر منع نفرمودى و نگفتى : إذا ذكر النّجوم فأمسكوا و إذا ذكر القدر فأمسكوا و إذا ذكر اصحابى فأمسكوا . و حذيفه را به بعضى سرها مخصوص نگردانيدى . پس اكنون از حكايت مناجاتى كه ذرات ملك و ملكوت را با دلهاى ارباب مشاهده است دو مانع است : يكى آن كه آشكارا كردن سر مستحيل « 47 » است . دوم آن كه كلمات را حصر و نهايت نيست . و ليكن ما در مثالى كه تقرير مىكرديم - و آن حركت قلم است - مقدارى اندك از مناجات آن حكايت كنيم كه كيفيت بناى توكل بر آن بر سبيل اجمال بدان مفهوم شود . و كلمات آن را اگرچه حرف و صوت نيست ، به حرف و صوت باز آريم ، و ليكن اين ضرورت تفهيم است . پس گوييم كه يكى از اهل بصيرت كه به نور الهى نظر فرمايد روى كاغذ را ديد به حبر سياه گشته ، گفت : اى كاغذ روى تو در غايت سفيدى و روشنى بود ، اكنون سياهى بدان ظاهر گشته است ، چرا روى خود را سياه كردى و موجب آن چه بود ؟ كاغذ گفت : در اين مطالبت انصاف من ندادى ، چه من روى خود را به نفس خود « 48 » سياه نكردهام ، ليكن از حبر پرس كه مجموع بود در محبره « 49 » كه مستقر و وطن اوست ، آن گاه از وطن خود حركت كرد و به ظلم و تعدى بر عرصهء روى من منزل ساخت . گفت : راست گفتى . پس حبر را از آن حال پرسيد ، گفت : انصاف من ندادى ، چه من در محبره بودم آسوده و آراميده ، عزيمت آن داشتم كه هرگز از آن بيرون نيايم ، پس قلم به طمع فاسد خود بر من ظلم كرد و از وطن خود در ربود ، و از شهر خود ازعاج « 50 » فرمود ، و جمع مرا متفرق و شمل « 51 » مرا متبدّد « 52 » گردانيد ، چنان كه بدين ساحت سفيد مىبينى ، پس سؤال بر وى لازم است ، نه بر من . پس او را
--> ( 46 ) كهف 18 - 109 . ( 47 ) مستحيل ، ناممكن . ( 48 ) به نفس خود ، خود ، خودبخود . ( 49 ) محبره ، دوات . ( 50 ) ازعاج ، از جاى برانگيختن ، بركندن . ( 51 ) شمل ، جمعيت خاطر . ( 52 ) متبدّد ، متفرق ، پريشان .