الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
426
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بار نيارد . پس بايد كه آن مقدار كه توكل بدان مرتبط است ياد كنيم ، بى تفصيل آن ، كه امثال اين كتاب محتمل آن نباشد « 39 » . و حاصل آن آن است كه بر تو منكشف شود كه هيچ فاعل جز حق تعالى نيست ، و هر چه موجود است ، از خلق و رزق و عطا و منع و زندگانى و مرگ و توانگرى و درويشى و غير آن ، از آن جمله كه نامى بر او واقع شود ، منفرد به إبداع و اختراع آن خداى تعالى است ، او را در آن هيچ شريك نيست . و چون اين تو را منكشف شد به غير او ننگرى ، بلكه بيمت از او باشد ، و اميدت سوى او ، و وثوقت به دو ، و اعتمادت بر او . چه فاعل اوست بر انفراد ، بى غيرى . و آن چه جز اويند همه مسخرند ، استقلال ندارند به جنبانيدن ذرهاى در ملكوت آسمانها و زمين . و چون درهاى مكاشفه تو را گشاده شد ، اين تو را روشن شود - روشن شدنى كاملتر از ديدن چشم . و شيطان از اين توحيد در دو مقام تو را باز دارد ، و خواهد كه شايبهء شرك را به دلت راه دهد . يكى از آن ، نگريستن در اختيار حيوانات . و دوم نگريستن در جمادات ، چون اعتماد بر باران ، در بيرون آمدن كشت و رستن و باليدن آن ، و أبر در فرود آمدن باران ، و بر سرما در فراهم آمدن أبر ، و بر باد در راست شدن كشتى و رفتن آن . و اين شرك است در توحيد ، و نادانستن به حقايق كارها . و براى آن حق تعالى گفت : فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ [ 318 ] إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ ، « 40 » اى ، پس چون در كشتى نشينند - و از غرق شدن بترسند - خداى تعالى را به اخلاص بخوانند ، پس چون ايشان را برهاند و به خشكى رساند شرك آرند . در تفسير اين آمده است كه گويند : اگر باد راست نايستادى نرستيمى . و كسى را كه كار عالم چنان كه هست روشن شود ، داند كه باد هواست ، و هوا به نفس خود نجنبد تا جنبانيده نشود ، و همچنين جنبانندهء آن ، همچنين تا به محرّك اوّل رسد كه او را محرك نيست و او در نفس خود متحرك نشود . پس التفات بنده در نجات به « باد » التفات كسى را ماند كه او را براى گردن زدن بگيرند ، پس ملك توقيعى نويسد تا وى را بگذارند « 41 » . پس او به ذكر حبر « 42 » و كاغذ و قلمى كه توقيع بدان نوشته شود مشغول گردد و گويد : اگر قلم نبودى خلاص نيافتمى . پس نجات خود از قلم داند ، نه از محرّك قلم ، و آن غايت جهل باشد . و كسى كه دانست كه قلم را در نفس خود حكمى نيست ، و مسخر است در دست نويسنده ، بدان التفات ننمايد و جز نويسنده را شكر نگويد ، بلكه بسيار باشد كه شادى نجات و شكر ملك كه توقيع نوشت او را مدهوش گرداند از آن كه قلم و حبر و دوات در
--> ( 39 ) تحمل آن را ندارد ، در حوصلهء اين كتاب نيست . ( 40 ) عنكبوت 29 - 65 . ( 41 ) از كشتنش درگذرند . ( 42 ) حبر ، مركّب .