الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

411

إحياء علوم الدين ( فارسى )

حال ايشان است كه به دنيا مايلنند و هوى را متّبع « 214 » . و اين [ همه ] سخن خوّاص است رحمه اللّه . پس اكنون شناختن زهد مشكل است ، بلكه حال [ زهد ] بر زاهد مشكل است ، و بايد كه در باطن او بر سه علامت اعتماد كرده شود . اوّل آن كه به موجود شاد نشود و بر مفقود غمناك نگردد ، چنان كه حق تعالى گفت : لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ . « 215 » بلكه بايد كه به ضد آن باشد ، اى ، به وجود مال غمناك شود و به فقد آن شاد گردد . و دوم آن كه نكوهنده و ستاينده نزديك او يكسان باشد . پس اوّل علامت زهد است در مال ، دوم علامت زهد است در جاه . سوم آن كه انس با حق تعالى باشد و غالب بر دل او حلاوت طاعت . چه دل از حلاوت دوستى خالى نشود ، اما دوستى دنيا و اما دوستى خداى . و آن هر دو در دل چون آب و هوا باشند در قدح ، چه آب چون درآيد هوا بيرون شود ، و هر دو فراهم نيايند . و هر كه با خداى انس گرفت به دو مشغول شود و به غير او مشغول نگردد . و براى آن يكى را از ايشان گفتند كه زهد ايشان را كجا رسانيد ؟ گفت : به انس خداى - عز و جل . و اما انس هم با دنيا و هم با خداى جمع نشود . و اهل معرفت گفتند كه تعلق ايمان چون به ظاهر دل باشد ، دنيا و آخرت هر دو را دوست دارد ، و براى هر دو كار كند ، و چون ايمان در سويداى دل جا گيرد و مباشر آن شود ، دنيا را دشمن دارد و در آن ننگرد و براى آن كار نكند . و براى آن در دعاى آدم - عليه السلام - آمده است : اللهمّ انّى اسألك ايمانا يباشر قلبى و يقينا صادقا . و أبو سليمان دارانى گفت : هر كه به نفس خود مشغول گردد ، او به مردمان نپردازد ، و اين مقام عاملان است ، و هر كه به پروردگار خود مشغول گردد ، او به نفس خود نپردازد ، و اين مقام عارفان است . و زاهد را چاره نيست از آن كه در يكى از اين دو مقام باشد . و مقام اوّل آن كه به نفس خود مشغول شود ، و در آن حال مدح و ذم ، و وجود و عدم نزديك او يكسان باشد . پس بدانچه اندكى از مال نگاه دارد بر فقد زهد او اصلا دليل گرفته نشود . احمد بن ابى الحواري گفت : ابو سليمان را گفتم كه داود طايى زاهد بود ؟ گفت : آرى . گفتم : چنان شنيدم كه بيست دينار از پدرش ميراث رسيده بود و آن را در بيست سال نفقة كرد ، پس چگونه زاهد باشد با آن چه دينارها نگاه دارد ؟ گفت : خواستى كه او به حقيقت زهد برسد ؟ و به « حقيقت »

--> ( 214 ) متّبع ، پيرو . ( 215 ) حديد 57 - 13 .