الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

412

إحياء علوم الدين ( فارسى )

غايت خواست ، چه زهد را غايت نيست به سبب بسيارى صفات نفس . و زهد تمام نشود مگر بدانچه در همه زهد برزد . و هر كه از دنيا چيزى بگذارد با آن چه بر آن قادر باشد ، بدانچه بر دل و دين خود بترسد ، او را در زهد مدخلى بود به اندازهء آن چه گذاشت . و آخرش آن است كه هر چه جز خداى است بگذارد تا به حدى كه سنگى زير سر نگيرد ، چنان كه عيسى - صلوات اللّه عليه - كرد . پس خواهيم از حق تعالى كه از مبادى آن ما را نصيبى روزى كند ، اگر چه اندك باشد . چه امثال ما را دليرى آن نباشد كه غايت آن طمع دارند ، اگر چه در بريدن اميد از حق تعالى دستورى نيست . و چون عجايب نعمتهاى حق تعالى بر خود بنگريم ، دانيم كه بر خداى تعالى هيچ كارى بزرگ نيابد . پس دور نبود كه درخواست بزرگ باشد به اعتماد بر وجود او كه از همهء كمالها گذشته است . پس اكنون علامت زهد يكسان شدن است در توانگرى [ 311 ] و درويشى ، و عزت و خوارى ، و ستايش و نكوهش براى غلبهء انس با حق تعالى . و از اين علامتها هر آينه علامتهاى ديگر شاخ زند ، چنان كه دنيا را بگذارد و باك ندارد كه [ ديگرى ] آن را گيرد . و گفته‌اند : علامت او آن است كه دنيا را چنان كه هست بگذارد ، نگويد كه رباطى بنا كنم يا مسجدى آبادان كنم . و يحيى بن معاذ گفت : علامت زهد بخشيدن موجود است . و ابن خفيف گفت : علامت آن راحت يافتن است از گذاشتن ملك . و نيز گفت : زهد باز بودن نفس است از دنيا ، بى تكلف . ابو سليمان گفت : صوف علمى است از اعلام زهد ، پس نبايد كه صوف سه درم بپوشد و در دل رغبت پنج درم بود و احمد بن حنبل و سفيان گفتند : علامت زهد كوتاهى اميد است . و سرىّ سقطى گفت : عيش زاهد خوش نباشد چون از نفس خود مشغول شود ، و عيش عارف خوش نباشد چون به نفس خود مشغول بود . و نصرآبادى گفت : زاهد غريبى است در دنيا و عارف غريبى است در آخرت . يحيى بن معاذ گفت : علامت زاهد سه است : عمل بى مزد و ريا ، و قول بى طمع ، و عزّ بىرياست . و نيز گفت : زاهد سركه و سپندان « 216 » در بينيت چكاند ، و عارف بوى مشك و عنبر به دماغت رساند . و مردى از او پرسيد كه در دكان توكل كى در روم ، و رداى زهد كى در پوشم ، و با زاهدان كى نشينم ؟ گفت : چون از رياضت نفس خود در سر به جايى رسى كه اگر خداى روزى از تو سه روز منقطع گرداند در نفس خود ضعيف نشوى ، و اما ما دام كه بدين درجه نرسيده‌اى نشستن تو بر بساط زاهدان جهل باشد ، پس ايمن نباشم كه رسوا شوى . و گفت : دنيا چون عروسى است ، و طالب دنيا مشاطگى آن كند ، و زاهد رويش « 217 » سياه گرداند و مويش بكند و جامه‌اش

--> ( 216 ) سپندان ، خردل . ( 217 ) روى دنيا را .