الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
364
إحياء علوم الدين ( فارسى )
نستدندى . و بشر از كسى اصلا نستدى مگر از سرىّ سقطى و گفتى كه من دانستهام كه او به بيرون آمدن مال از دست او شاد شود ، پس من او را يارى دهم بر آن چه او دوست دارد . و براى اين ، انكار خواستن و تعفف فرمودن بزرگ شده است ، زيرا كه اين رنجه داشت به [ ضرورتى ] حلال شود . و آن چنان باشد كه بر شرف هلاك بود و او را به خلاص راهى نماند و كسى نيابد كه بى كراهيت و إذا او را بدهد ، پس آن او را حلال شود ، چنان كه خوردن گوشت خوك و مردار . و امتناع « 67 » طريق پرهيزكاران بود . و طايفهاى از ارباب دلها به بصيرت خود واثق بودند در اطلاع بر قراين اين حالها ، پس بستدندى از بعضى مردمان و از بعضى نه . و طايفهاى از ايشان نستدندى مگر از دوستان خود . و طايفهاى از ايشان بعضى « 68 » بستدندى و بعضى « 69 » رد كردندى ، چنان كه پيغامبر - عليه السلام - در گوسفند و روغن و پنير كرد . و اين در چيزى بودى كه بى سؤال بديشان رسيدى ، چه آن نباشد مگر از رغبت . و ليكن باشد كه رغبت او به طمع باشد در جاه يا طلب ريا و سمعه ، پس از آن احتراز كردندى . و اما از خواستن اصلا امتناع نمودندى مگر در دو موضع : يكى ضرورت . كه سه پيغامبر - عليهم السلام - در مقام ضرورت بخواستهاند : سليمان و موسى و خضر - صلوات اللّه عليهم - و شك نيست در آن كه نخواستند مگر از كسى كه دانستند كه در ايشان رغبت كند . دوم خواستن از دوستان و برادران . و مالهاى برادران بى خواستن و بى دستورى « 70 » بستدندى ، چه ارباب دلها دانستند كه مطلوب رضاى دل است نه سخن زبان ، و واثق بودند به برادران خويش كه به گستاخى از ايشان شاد شوند . پس از برادران بخواستندى در وقتى كه به شك بودندى در قدرت برادران خود بدانچه خواهند ، و الا از خواستن بىنياز بودندى . و حد اباحت خواستن آن است كه بداند كه مسئول به صفتى است كه اگر حاجت تو بداند به ابتدا ، بى سؤال تو را بدهد . پس سؤال تو را تاثيرى نباشد مگر در تعريف « 71 » حاجت ، و اما در تحريك او به شرم و انگيختن داعيهء او به حيلت نباشد . و خواهنده را حالتى پيش آيد كه به شك نباشد در آن در رضاى باطن دهنده ، و حالتى پيش آيد كه به شك نباشد در آن در كراهيت باطن دهنده . و آن به قرينهء حالها بداند . پس گرفتن در حالت اوّل حلال طلق باشد و در حالت دوم حرام سحت « 72 » . و در ميان اين دو حالت حالها باشد كه در آن [ 275 ] به شك بود . پس بايد كه از دل خود فتوا خواهد ، و خارخار « 73 » دل
--> ( 67 ) امتناع از خواستن . ( 68 ) بعضى چيزها . ( 69 ) بعضى چيزها . ( 70 ) دستورى ، اجازه . ( 71 ) تعريف ، آگاه كردن ، بيان كردن . ( 72 ) سحت ، حرام ، هر كسب بد كه موجب عار و ننگ باشد . ( 73 ) خارخار ، دغدغه ، وسوسة .