الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
334
إحياء علوم الدين ( فارسى )
عليه السلام - ياران خود را گفت : اىّ النّاس خير ؟ كدام كس از مردمان بهتر ؟ گفتند : آن غنى كه حق خداى تعالى را در نفس و مال خود بدهد . گفت : نعم الرّجل [ 249 ] هذا و ليس به ، اى ، نيكو مردى باشد اين ، و آن نيست كه خواستهام . گفتند : يا رسول اللّه ، بهترين مردمان كيست ؟ گفت : فقير يعطى جهده ، اى ، درويشى كه غايت توانايى خود بدهد . و بلال را گفت : الق اللّه تعالى فقيرا و لا تلقه غنيّا ، اى ، حق تعالى را در حال درويشى ببين و در حال توانگرى مبين . و گفت : انّ اللّه يحبّ الفقير المتعفّف ابا العيال ، اى ، خداى - عز و جل - درويش عفت برزيدهء عيالدار را دوست دارد . و در خبر مشهور است : يدخل فقراء امّتى الجنّة قبل أغنيائهم به خمس مائة عام . اى ، درويشان امت من پانصد سال پيشتر از توانگران در بهشت روند . و در حديثى ديگر : بأربعين خريفا آمده است ، اى ، به چهل سال . و مراد از آن تقدير تقدم درويش حريص است بر توانگر حريص . و تقدير پانصد سال تقدير تقدم درويش زاهد است بر توانگر حريص راغب . و بدانچه در اختلاف درجات درويشى ياد كرديم ، تفاوت درويشان در درجات بضرورت بدانى . و درجهء درويش حريص دو خمس خمسى شد از درجهء درويش زاهد ، چه اين نسبت چهل سال است به پانصد . و گمان مبر كه تقدير پيغامبر - عليه السلام - بر طريق گزاف و به اتفاق رود ، بلكه از سخن پيغامبر - عليه السلام - جز حقيقت حق خواسته نشود ، چه از هوى سخن نگويد ، و سخن او جز از وحى نباشد . و اين چون قول اوست : الرّؤيا الصّالحة جزء من ستّة و أربعين جزءا من النّبوّة . چه آن لا محاله تقدير به حقيقت است ، و ليكن غير او را آن قوّت نباشد كه علت آن نسبت بداند ، مگر بتخمين . و اما بتحقيق نتواند دانست ، چه نبوت عبارت است از آن چه پيغامبر بدان مخصوص است و بدان از غير متميز . و او به انواع خاصيتها مخصوص باشد : يكى از آن ، حقايق كارها كه به خداى و صفات او و فريشتگان و سراى آخرت متعلق باشد بداند ، نه چنان كه غير او داند ، بلكه مخالف آن به بسيارى معلومات و زيادت يقين و تحقيق و كشف . دوم آن كه او را در نفس خود صفتى باشد كه فصلهاى خارق عادت بدان تمام شود ، همچنان كه ما را صفتى است كه حركات نزديك به اراده و اختيار ما بدان تمام شود ، و آن قدرت است ، اگرچه قدرت و مقدور هر دو از فعل خداى است . سوم آن كه او را صفتى باشد كه بدان فريشتگان را بيند و مشاهده كند ، چنان كه بينا را صفتى باشد كه بدان مفارق نابينا بود ، تا ديدنيها را بدان دريابد . چهارم آن كه او را صفتى باشد كه بدان چيزى كه در غيب بود يا در بيدارى و يا در خواب دريابد ، زيرا كه به او مطالعهء لوح محفوظ مىكند ، پس آن چه در لوح محفوظ است از غيب مىبيند .