الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
312
إحياء علوم الدين ( فارسى )
ذكر آتش او را بكشت ، اى كسى كه ترس خداى او را هلاك كرد ! پس چون داود - عليه السلام - به هوش آمدى برخاستى و دست بر سر خود نهادى و در خانهء عبادت خود رفتى و در ببستى و گفتى : اى خداى داود ، آيا به خشمى بر داود ؟ و هميشه مناجات كردى . پس سليمان بيامدى و بر در بنشستى و دستورى خواستى ، پس در رفتى و قرصى از جو پيش او بردى و گفتى : اى پدر ، بدين قوّت گير بر آن چه خواهى . آن گاه از آن قرص آن چه خداى خواسته بودى بخوردى ، پس بيرون آمدى و ميان بنى اسرائيل بودى . و يزيد رقاشى گفت كه داود - عليه السلام - روزى مردمان را بيرون برد ، و ايشان را پند مىداد و مىترسانيد ، پس از جملهء چهل هزار كس كه بيرون رفته بودند سى هزار بمردند ، و جز ده هزار با او بازگشتند . و همو گفت كه او را دو كنيزك بود كه ايشان را براى [ 236 ] آن داشت تا چون بترسد و بيفتد و مضطرب شود بر سينهء او و پايهاى او نشينند ، از بيم آن كه اعضا و مفاصل او متفرق شود و بميرد . و ابن عمر - رضى اللّه عنه - گفت : يحيى بن زكريا - عليهما السلام - در بيت المقدس رفت ، و او هشت ساله بود ، عابدان ايشان را ديد كه پيراهنهاى موى و پشم پوشيده بودند و زنجيرها در آن كرده و در اطراف بيت المقدس ببسته ، از آن بترسيد و به مادر و پدر خود بازگشت . پس بر كودكانى گذشت كه بازى مىكردند ، گفتند : اى يحيى ، بيا تا بازى كنيم . گفت : مرا براى بازى نيافريدهاند . پس مادر و پدر خود را گفت : مرا پيراهن موى پوشانيد . و ايشان بپوشانيدند ، پس به بيت المقدس رفت ، روز آن جا خدمت كردى ، و شب را آن جا گذاشتى . و چون پانزده ساله شد بيرون آمد و كوهها و غارها را لازم گرفت . پس مادر و پدر به طلب او رفتند ، او را به بحيرهء اردن يافتند ، پاى در آب نهاده ، تشنگى او را هلاك خواست كرد ، و مىگفت كه به عزت و جلال تو كه آب نخورم تا آن گاه كه بدانم كه محل من نزديك تو چيست . پس مادر و پدر در خواستند كه قرص جوين كه با ايشان بود تناول كند و از آن آب بخورد ، پس آن چه ايشان گفتند تناول كرد ، و سوگند را كفّارت كرد ، پس او را مدح كردند . و مادر و پدر او را به بيت المقدس باز آوردند . پس چون به نماز ايستادى بگريستى ، و شجر و مدر « 180 » با وى بگريستندى ، و زكريا به سبب گريهء او بگريستى تا آن گاه كه بيهوش گشتى . پس هميشه مىگريستى تا آب چشم او گوشت رخسارههاى وى را بسوخت و دندان وى پديد آمد ، پس مادر وى گفت : اى پسر ، اگر مرا دستورى دهى براى تو چيزى سازم كه دندانهاى تو را بپوشد . پس دستورى داد و مادر دو پارهء نمد بر رخسار وى بست . پس چون به نماز ايستادى بگريستى و چون پارههاى نمد در آب چشم او آغشته شدى ، مادر بيامدى و آن را
--> ( 180 ) مدر ، كلوخ ، گل سخت .