الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
12
إحياء علوم الدين ( فارسى )
خوانند ، و ايشان صورت آن مشاهده نكرده بودند و نام آن نشنوده بودند ، گفتند : چاره نيست ما را از دانستن آن به بسودن ، كه دانستن ما آن را جز به حس لمس نتواند بود . پس قصد آن كردند . و چون بدان رسيدند و ببسودند ، دست بعضى بر پاى آن آمد ، و دست بعضى بر ناب « 34 » آن ، و دست بعضى بر گوش ، و گفتند كه شناختيم . و چون بازگشتند ، نابينايان ديگر از ايشان بپرسيدند ، جوابهاى مختلف گفتند : كسى كه پاى را بسوده بود گفت كه پيل چون استونى است كه ظاهر آن خشن باشد ، إلّا آن است كه نرمتر از آن است . و كسى كه ناب آن بسوده بود گفت كه چنين نيست كه مىگويى ، بلكه صلب است كه در آن نرمى نيست ، و لشن « 35 » است كه در آن خشونت نيست ، و اصلا در ستبرى استونى نيست ، بل مثل عمود است . و كسى كه گوش بسوده بود گفت : آرى نرم است و در او خشونتى هست . يكى را از ايشان تصديق كرد و ليكن گفت : نه چون عمود است و نه چون استون ، بل مثل پوستى پهن ستبر است . پس هر يكى از ايشان از وجهى راست گفت . چه هر يكى از آن خبر داد كه به حس لمس دست از پيل بدانسته بود ، و در آن خبر هيچ كس از صفت پيل بيرون نيامده بود ، و ليكن همگان از احاطت به كنه صورت پيل قاصر بودند . پس بدين مثال اختلاف مردمان ببايد شناخت و بدان اعتبار بايد گفت ، چه آن مثال بيشتر چيزهاست كه مردمان در آن مختلفند . و چون آن سخنى است كه به [ درياى ] علمهاى مكاشفه نزديك مىشود و موجهاى آن را در حركت مىآورد و آن مقصود ما نيست ، پس بازگرديم به چيزى كه در صدد آن بوديم . و آن بيان آن است كه توبه واجب است به هر سه جزء : دانستن و پشيمان شدن و گذاشتن . و پشيمانى داخل است در « وجوب » ، چه واقع است در جملهء آن فعلهاى خداى كه ميان علم بنده و قدرت و ارادت او [ ص 7 ] محصور است و متخلّل ميان [ آن ] . و چيزى كه صفت آن اين باشد ، اسم « وجوب » آن را شامل شود . بيان آن كه واجب شدن توبه بر فور است ( 1 ) اما وجوب توبه برفور ، در آن ريبتى نيست . چه شناختن آن كه معصيتها هلاك كننده است از نفس ايمان است ، و آن واجب است بر فور . و از عهدهء وجوب آن كسى متفصّى « 36 » شود كه آن را بشناسد ، شناختنى كه از كردن باز دارد . چه اين معرفت از علمهاى مكاشفه نيست كه به عمل تعلق ندارد ، بلكه از علمهاى معاملت است . و هر علمى كه براى آن مطلوب باشد تا بر عمل باعث شود ، پس تفصّى « 37 » از عهدهء آن حاصل نيايد تا باعث نشود .
--> ( 34 ) ناب ، دندان نيش ، مراد عاج پيل است . ( 35 ) لشن ( به فتح و كسر و سكون « ش » ) نرم و هموار . ( 36 ) متفصّى شود ، رها شود ، خلاص شود . ( 37 ) تفصّى ، رهايى يافتن .