الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
13
إحياء علوم الدين ( فارسى )
و دانستن ضرر گناه براى آن مطلوب است كه باعث گذاشتن آن شود ، و هر كه آن را نگذارد اين جزء از ايمان وى را نباشد . و مراد از قول پيغامبر - عليه السلام : لا يزني الزّانى و هو حين يزني مؤمن ، اين است . و بدان نفى ايمانى نخواسته است كه به علمهاى مكاشفه تعلق دارد ، چون معرفت به خداى و وحدانيت و صفات او و كتابها و پيغامبران او ، چه زنا و ديگر معصيتها منافى آن نيست ، و بدان جز نفى ايمان بدانچه زنا دور گرداننده است از خداى و موجب مقت است نخواسته است . چنان كه اگر طبيب كسى را گويد كه اين زهر است آن را تناول مكن ، [ چون ] او آن را تناول كرد گويند كه « آن را تناول كرد و او بدان مؤمن نبود . » نه به آن معنى كه مؤمن نبود به وجود طبيب ، و بودن او كه طبيب است و غير مصدّق باشد به او ، بل بدان معنى كه قول او را كه « اين زهر هلاك كننده است » مصدّق نبود ، چه كسى كه زهر را داند اصلا آن را تناول نكند . پس عاصى بضرورت ناقص ايمان باشد . و ايمان يك باب نيست ، بل هفتاد و اند باب است : عالىتر آن كلمهء طيّبه است ، و كمتر آن دور كردن مكروه از راه . و مثال اين آن است كه كسى گويد كه آدمى يك موجود نيست ، بل هفتاد و اند موجود است : عالىتر آن دل و جان است ، و كمتر آن دور كردن مكروه از ظاهر اندام ، بدانچه موى لب بريده باشد و ناخن چيده و اندام از پليدى پاك كرده ، تا از ستوران يله كه ملوّث باشند به سرگين خود و صورت ايشان كه به درازى چنگال و شنگل مستكره باشد متميز شوند . و اين مثال مطابق است . چه ايمان چون آدمى است ، و فقد شهادت توحيد به كليت بطلان ايمان واجب كند ، چون فقد روح . و كسى كه او را جز شهادت توحيد و رسالت نباشد چون آدميى بود كه اطرافش بريده باشند و چشمش بركشيده و همه اعضاى ظاهر و باطن او مفقود باشد ، مگر اصل روح . و چنان كه كسى كه حالش اين بود نزديك باشد كه بميرد و روح ضعيف جدا مانده از اعضا كه او را مدد و تقويت كردندى از او جدا شود ، پس همچنين ، كسى كه او را جز اصل ايمان نباشد و او در اعمال مقصر بود ، نزديك باشد كه درخت ايمان او از بيخ برآيد چون بادهاى سخت كه محرّك ايمان بود در مقدّمهء آن ملك الموت بروزند چه هر ايمانى كه بيخ او در يقين ثابت نشود و شاخهاى او در اعمال انتشار نپذيرد ، بر تندباد أهوال در وقت پيدا آمدن ملك الموت و وارد شدن او ثبات نكند ، و او را بيم سوء خاتمت باشد ، مگر آن چه بر توالى ايام و ساعات آب عبادات و طاعات يابد ، تا رسوخ پذيرد و ثابت شود . و آن چه عاصى مطيع را گويد كه « من مؤمنم چنان كه تو مؤمنى » همچنان باشد كه درخت كدو مر درخت ناژ « 38 » را گويد كه « من درختم چنان كه تو درختى » . و در غايت خوبى است جواب درخت ناژ چون گويد كه زود باشد كه بشناسى كه تو به شمول اسم فريفته شدهاى ، چون باد خريف بجهد ، در آن حال كه برگت بريزد و بيخت از زمين برآيد [ ص 8 ] و غرورت بدانچه در نام درخت
--> ( 38 ) ناژ ، درخت صنوبر .