الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

237

إحياء علوم الدين ( فارسى )

برصى است از روى تو ، بسيار باشد كه علاج بگذارد و گويد كه در روى من عيبى نيست . و بايد كه مثلى بيان كنيم نزديك‌تر از اين . پس گوييم : كسى كه فرزندى دارد او را علم و قرآن آموخته باشد ، و خواهد كه آن در حفظ او ثابت شود چنان كه زوال نپذيرد ، و داند كه اگر او را تكرار خواندن فرمايد تا محفوظ ماند ، گويد كه محفوظ است و بدان حاجت نيست ، زيرا كه پندارد كه آن چه در حال ياد گرفته است هميشه همچنان بماند ، و او را بندگان باشند ، پس پسر را فرمايد كه بندگان را تعليم كند ، و براى تحريض در تعليم وى را وعده‌هاى خوب دهد تا داعيهء او را قوّتى باشد بر كثرت تكرار به تعليم . و بسى باشد كه كودك بيچاره پندارد كه مقصود آن است كه بندگان قرآن آموزند ، و براى تعليم ايشان او را خدمت مىفرمايد ، پس كار بر او مشكل شود و گويد : چه افتاده است كه مرا براى بندگان خدمت مىفرمايد ؟ و من از ايشان بزرگتر و عزيزترم نزديك پدر . و دانم كه اگر پدر تعليم بندگان خواهد تواند بىآنكه مرا تكليف فرمايد . و دانم كه پدرم را به فقد اين بندگان نقصانى نباشد تا كار بدان رسد كه « 379 » ايشان قرآن نياموزند . پس بسى باشد كه اين بيچاره كاهلى كند و تعليم ايشان بگذارد به اعتماد آن كه پدرش از آن بىنياز است ، و كرم آن دارد كه از او عفو فرمايد . پس علم و قرآن فراموش گرداند و مدبر و محروم بماند از آن روى كه نداند . و به مثل اين خيال ، طايفه‌اى ملحد شدند و در طريق اباحت رفتند و گفتند كه حق تعالى بىنياز است از عبادت ما و از آن چه از ما وام خواهد ، پس قول او : مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً ، « 380 » چه معنى دارد ؟ و اگر خواهد كه مساكين را طعام دهد بدهد ، ما را چه حاجت است كه مالهاى خود در حق ايشان صرف كنيم ، چنان كه حق تعالى از كافران حكايت فرموده است : وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ ، « 381 » اى ، چون ايشان را گفته شود نفقة كنيد از آن چه خداى شما را روزى داده است ، كافران مؤمنان را گويند : طعام دهيم كسى را كه اگر خداى خواهد او را طعام دهد ؟ و نيز گفتند : لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا ، « 382 » اى ، اگر خداى خواهد ما و پدران ما شرك نياريم . پس بنگر كه چگونه در سخن خود صادق بودند ، و چگونه به صدق هلاك شدند . پس پاكى از عيب آن را كه چون خواهد به صدق هلاك كند ، و چون خواهد به جهل نيكبخت گرداند : يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً . « 383 » پس اين جماعت چون پنداشتند كه ايشان را براى مساكين خدمت فرموده‌اند يا براى خداى ، پس گفتند ما را در مساكين حظى نيست ، و بارى تعالى را در ما و مالهاى ما نفقة كردن و نگاه داشتن ما نصيبى نيست ، هلاك شدند ، چنان كه كودك هلاك شد ، چون پنداشت كه مقصود پدر خدمت فرمودن اوست براى بندگان ، و ندانست كه مقصود پدر ثبات صفت علم بود در نفس او ، و تأكيد آن در دل او ، تا آن سبب سعادت او شود در دنيا ، و آن از پدر تلطفى بود در كشيدن او سوى آن چه سعادت او در آن است . پس اين مثال بر تو بيان

--> ( 379 ) تا چه رسد بدان كه . ( 380 ) بقره 2 - 245 . ( 381 ) يس 36 - 47 . ( 382 ) انعام 6 - 148 . ( 383 ) بقره 2 - 26 .