الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

224

إحياء علوم الدين ( فارسى )

پنجم آن كه ثواب آن بيش از آن باشد ، چه مصيبتهاى دنيا طريقهاى آخرت است از دو وجه : يكى از آن وجه آن است كه داروى مستكره در حق بيمار ، و منع از اسباب بازى در حق كودك نعمت باشد . چه اگر او را با لعب بگذارند ، بازى او را از علم و أدب منع كند و همهء عمرش خسارت پذيرد . پس همچنين مال و اهل و قرابتان و اعضا ، تا چشمى كه عزيزتر چيزهاست در بعضى احوال سبب هلاك او باشد ، بلكه عقل كه عزيزتر كارهاست باشد كه سبب هلاك شود ، چه ملحدان فردا آرزو برند كه ديوانگان يا كودكان بودندى و در دين خداى به عقلهاى خود تصرف نكردندى . پس هيچ چيز از اين اسباب از بنده موجود نشود مگر كه صورت بندد كه خيريت دينى او باشد . پس بر او واجب است كه نيكو گمان باشد به خداى - عز و جل - و در آن ، خيريت تقدير كند و بر آن شكر گويد ، چه حكمت خداى واسع است ، و او به مصالح بندگان داناتر از بندگان است . و فردا بندگان بر بلاها او را شكر گويند چون ثواب بلا بينند ، چنان كه كودك پس از عقل و بلوغ ، استاد و پدر خود را بر زدن و أدب كردن شكر گويد ، چون ثمرهء آن چه از تأديب استفادت كرده است بيابد . و بلا تأديب است از حق تعالى ، و عنايت او به بندگان كامل‌تر و وافرتر از عنايت پدران است به فرزندان . چه آمده است كه مردى پيغامبر را - عليه الصلاة و السلام - گفت كه مرا وصيت كن . گفت : لا تتّهم اللّه في شيء قضاه عليك ، اى ، تهمت مكن خداى را در چيزى كه بر تو قضا كرده است . و پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - در آسمان نگريست و بخنديد ، پس او را از آن پرسيدند . گفت : عجبت لقضاء اللّه تعالى للمؤمن ان قضى له بالسّرّاء رضى و كان خيرا له و ان قضى له بالضّرّاء ، رضى و كان خيرا له ، اى ، شگفت داشتم از قضاى حق تعالى براى مؤمن : اگر براى او به شادى حكم كند راضى شود او را بهتر ، و اگر براى او به درويشى حكم كند راضى شود او را بهتر بود . وجه دوم آن كه سر گناهان مهلك دوستى دنياست ، و سر اسباب نجات دور شدن است به دل از سراى غرور . و مطاوعت نعمتها بر وفق [ 166 ] مراد بى آميختن به بلايى يا مصيبتى آرام دل با دنيا و انس گرفتن بدان اقتضا كند ، تا در حق او چون بهشت باشد ، پس بلاى او وقت مرگ به سبب جدايى از آن بزرگ شود . و چون مصيبتهاش بسيار رسد ، دل او از دنيا منزعج گردد و با او نيارامد و بدان انس نگيرد ، و دنيا بر او زندانى شود ، و نجات او از آن غايت لذت بود ، چون خلاص از زندان . و براى آن پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت : الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر ، اى ، دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است . و هر كه از خداى روى بگردانيد و جز حيات دنيا نخواست و بدان راضى شد و بدان آرام گرفت ، كافر شد . و مؤمن است هر كه از دنيا دل برداشته است ، و آرزوى او از بيرون آمدن از آن قوى . و بعضى كفر ظاهر و بعضى پوشيده است ، و به اندازهء دوستى دنيا در دل شرك خفى در آن سرايت كند . بلكه موحّد مطلق آن كس است كه جز يكى حق را دوست ندارد . پس در بلا نعمتهاست از اين جهت ، پس شادى بدان واجب بود .