الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

207

إحياء علوم الدين ( فارسى )

به دو موكل باشند ، اين كمتر است ، تا ده تا صد تا و بيش از آن . و بيان اين سخن آن است كه معنى غذا آن باشد كه جزوى از غذا به جاى جزوى كه تلف شده باشد بايستد ، و آن غذا در آخر كار خون شود ، پس گوشت و استخوان گردد . و چون گوشت و استخوان شد ، گرفتن غذاى تو تمام شود . و خون و گوشت جسمهاست كه قدرت و معرفت و اختيار ندارد ، پس به نفس خود نجنبد و [ تغير ] نپذيرد . و مجرد طبع بسنده نباشد در گشتن در أطوار آن به نفس خود ، چنان كه گندم به نفس خود آرد و خمير ، پس نان گرد نگردد ، پس پخته نشود مگر به كارگران . پس همچنين خون به نفس خود گوشت و استخوان و رگ و پى نشود مگر به كارگران . و كارگران باطن همين فريشتگانند ، چنان كه كارگران ظاهر همين اهل شهرند . و حق تعالى نعمت ظاهر و باطن بر شما فراخ گردانيده است ، پس نبايد كه از نعمت باطن غافل شوى . پس گويم : چاره نيست از فريشته‌اى كه غذا را سوى جوار گوشت و استخوان كشد ، چه غذا به نفس خود حركت نكند . و چاره نيست از فريشته‌اى ديگر كه غذا را در جوار آن نگاه دارد ، و چاره نيست از سوم ، كه صورت خون از آن بركشد ، و چاره نيست از چهارم كه آن را صورت گوشت و استخوان و رگ پوشاند ، و چاره نيست از پنجم كه آن چه فاضل باشد دفع كند ، و چاره نيست از ششم كه آن چه صفت استخوان گرفته است به استخوان پيوندد ، و آن چه صفت گوشت گرفته است به گوشت ، تا جدا نباشد ، و چاره نيست از هفتم كه در پيوستن اندازه‌ها را [ 153 ] نگاه دارد ، پس چيزى را پيوندد به گرد كه گردى او باطل نكند ، و در پهن و مجوف همچنين ، چيزى را كه پهنى و تجويف آن باطل نگرداند ، و بر هر يك اندازهء حاجت نگاه دارد . چه اگر بر بينى كودك مثلا چيزى از غذا جمع كند كه بر ران او جمع كند ، هر آينه بينى او بزرگ شود و تجويف آن باطل گردد و صورت آن زشت شود . بلكه بايد كه سوى پلكها كه تاريك است ، و سوى حدقه كه صافى است ، و سوى رانها كه ستبر است ، و سوى استخوان كه صلب است ، چيزى راند كه از روى مقدار و شكل لايق هر يكى باشد ، و الا صورت باطل گردد و بعضى مواضع افزون شود و ببالد و بعضى ضعف پذيرد . بلكه اگر اين فريشته در قسمت عدل نگاه ندارد ، و سوى سر كودك و ديگر تن او از غذا چيزى راند كه بدان نما نپذيرد مگر سوى يك پاى او مثلا ، هر آينه آن پاى همچنان بماند كه در حد خردى بوده است و همهء تن بزرگ شود . پس شخصى را بينى در ضخامت مردى و يك پاى او چون پاى كودكى ، پس البته از نفس خود فايده نگيرد . پس مراعات اين هندسه در قسمت به فريشته‌اى از فريشتگان مفوض است . و گمان مبر كه خون به طبع خود شكل نفس خود را مهندس باشد ، چه كسى كه اين كارها به طبع حوالت كند جاهل است كه نداند چه مىگويد . پس اين جماعت همين فريشتگان زمينىاند و ايشان را به تو مشغول كرده‌اند و تو در خواب مىآسايى و در غفلت مىگردى ، و ايشان غذا را در باطن تو به صلاح مىآرند و تو را از ايشان خبر نه . و آن در هر جزوى است از اجزاى تو كه تجزّى