الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

198

إحياء علوم الدين ( فارسى )

سؤال روح را صفت گفتى و تمثيل كردى ، و پيغامبر را - صلى اللّه عليه و سلم - پرسيدند ، بيش از قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي » « 294 » نگفت ، پس چرا صفت او بدين وجه نگفت ؟ جواب بدان كه اين غفلت است از اشتراك لفظ روح . چه روح معانى بسيار را گويند ، به ذكر آن تطويل نمىدهيم . و ما از جملهء آن ، جسمى لطيف را صفت گفتيم كه طبيبان آن را روح خوانند . و صفت وجود آن و كيفيت رفتن آن در عضوها و كيفيت حاصل شدن حسها و قوّتها در عضوها بدان شناخته‌اند ، تا اگر بعضى اندامها سست شود دانند كه آن به سبب سدّه‌اى « 295 » باشد در گذر اين روح . پس موضع خدر « 296 » را علاج نكنند ، بلكه منابت « 297 » اعصاب و مواقع سده را علاج كنند به چيزى كه سده گشايد ، چه آن جسم به لطف خود در عصب نافذ شود و به واسطهء آن از دل به ديگر عضوها رسد ، و آن چه طبيبان آن را بدانند كار آن سهل و نازل باشد . و اما روحى كه اصل است و به فساد او همهء تن فساد پذيرد سرّى است از اسرار خداى - عز و جل - و ما آن را صفت نگفته‌ايم ، و در بيان صفت آن رخصت نيست ، مگر بدانچه گفته شود كه امر ربانى است ، چنانچه خداى تعالى گفت : قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي . « 298 » و صفت كارهاى ربانى را عقلها احتمال « 299 » نكند ، بل عقول اكثر خلق در آن حيران شود . و اما وهمها و خيالها بضرورت از آن قاصر است ، چنان كه چشم از ادراك آوازها . و در گفتن مبادى صفت آن معاقد « 300 » عقلهايى كه به جوهر و عرض مقيد است و در تنگناى آن محبوس تزلزل پذيرد . و به عقل از صفت او چيزى دريافته نشود ، بل به نورى ديگر عالىتر و شريف‌تر از عقل در عالم ولايت و نبوت اشراق پذيرد كه نسبت او به عقل نسبت عقل باشد به وهم و خيال . و خداى - عز و جل - خلق را طورها آفريده است . پس چنان كه كودك محسوسات دريابد و معقولات در نيابد ، زيرا كه آن طورى است كه هنوز بدان نرسيده است ، پس همچنين بالغ معقولات دريابد و آن چه وراى آن است در نيابد ، چه طورى است كه هنوز بدان نرسيده است . و آن مقامى شريف و مشربى عذب « 301 » و رتبتى عالى است كه جناب حق به نور ايمان و يقين در آن ديده شود . و آن مشرب عزيزتر از آن است كه مشرب هر واردى باشد ، بلكه جز آحاد و افراد بدان مطلع نشوند . و جناب حق را پيشگاهى است ، و در مقدمهء پيشگاه مجالى و ميدانى واسع است ، و بر اوّل ميدان عتبه‌اى « 302 » است كه آن ، مستقر آن كار ربانى است . پس هر كه بر عتبه نگذرد و حافظ عتبه را مشاهده نكند [ 146 ] محال باشد كه به ميدان رسد ، پس چگونه به چيزى رسد كه وراى آن باشد از مشاهدات عالى ! و براى آن گفته‌اند : من لم يعرف نفسه لم يعرف ربّه . و اين در خزانهء طبيبان كجا

--> ( 294 ) إسراء 17 - 85 . ( 295 ) سدّه ، گرفتگى مجراى غذا يا بينى يا عضو ديگر . ( 296 ) خدر ، سستى . ( 297 ) منابت ( ج منبت ) ، رستنگاهها . ( 298 ) إسراء 17 - 85 . ( 299 ) احتمال ، تحمل . ( 300 ) معاقد ( ج معقد ) ، جاهاى گره بستن ، مواضع عقد . ( 301 ) عذب ، گوارا ، خوشگوار . ( 302 ) عتبه ، آستانه .