الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

165

إحياء علوم الدين ( فارسى )

مكاشفات . و پيش از اين به مبادى آن بر سبيل رمز اشارت‌ها كرده‌ايم ، و اكنون به عبارتى كوتاه از آخر و غايت آن عبارت كنيم كه دريابد آن را كسى كه زبان مرغان داند ، و منكر شود كسى كه از شتافتن عاجز باشد تا كار به پريدن رسيدن در هواى ملكوت . « 185 » پس گوييم كه بارى تعالى در جلال و كبرياى خود صفتى است كه خلق و اختراع از آن صادر شود . و آن صفت [ 120 ] عالىتر و بزرگتر از آن است كه چشم واضع لغت آن را بيند تا از آن عبارتى كند تا بر كنه و جلال و خصوص حقيقت آن دليل باشد . پس در عالم آن را عبارتى نيست به سبب علو درجهء آن ، و انحطاط مرتبهء واضعان لغت از آن چه چشم ايشان مبادى اشراق آن را در تواند يافت ، و فرو ماند بيناييهاى ايشان از ذروهء آن ، چون فرو ماندن چشم خفاش از نور خورشيد ، نه براى آن كه در نور خورشيد غموضى است ، و ليكن براى آن كه در چشم خفاش ضعفى است . پس كسانى كه بيناييهاى ايشان براى ملاحظهء جلال آن گشاده شد ناگزيرند كه از حضيض عالم لغات براى آن لفظى استعارت كنند كه از مبادى حقايق آن چيزى نيك ضعيف ايهام « 186 » كند . و اسم « قدرت » براى آن استعارت كردند . پس ما به سبب استعارت ايشان جرئت نموديم و گفتيم : خداى را صفتى است كه آن قدرت است ، خلق و اختراع از آن صادر شود . پس خلق در وجود بر اقسام‌اند و صفتهاى مخصوص دارند . و مصدر انقسام اين قسمها و اختصاص آن بخصوص صفات صفتى ديگر است كه به مثل ضرورتى كه تقرير افتاد لفظ « مشيّت » براى آن استعارت كردند . و آن نزديك كسانى كه به لغتهايى كه حروف و اصوات است سخن گويند و بدان فهم كنند كارى مجمل ايهام كند . و قصور لفظ « مشيّت » از دلالت كردن بر كنه و حقيقت آن صفت چون قصور لفظ « قدرت » است . پس فعلها كه از قدرت صادر شود بعضى از آن به نهايتى رسد كه غايت حكمت آن است ، و بعضى بدان نرسد و در ميان بماند . و هر يك را به صفت مشيّت نسبتى باشد . چه رجوع آن به اختصاصهايى بود كه انقسام و اختلاف بدان تمام شود . پس براى آن چه به غايت خود برسد لفظ « محبت » استعارت كردند ، و براى آن چه در ميانه بايستد و به غايت نرسد لفظ « كراهيت » . و گفتند هر دو در صفت مشيّت داخل است ، و ليكن هر يك را خاصيتى ديگر است در نسبت كه لفظ « محبت » و « كراهيت » از آن كارى مجمل ايهام كند نزديك كسانى كه فهم از لفظها و لغتها طلبند . پس بندگان او كه ايشان نيز از خلق و اختراع اويند دو قسم شدند . يكى آن كه در مشيّت أزلي براى ايشان سابق شد كه ايشان را در كارى آرد كه حكمت به غايت نرسد ، و آن قهرى باشد در حق ايشان به مسلط كردن دواعى و بواعث بر ايشان . و دوم آن كه در أزل براى ايشان سابق شد كه

--> ( 185 ) تا چه رسد به پريدن در هواى ملكوت . ( 186 ) ايهام ، به گمان افكندن .