الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
157
إحياء علوم الدين ( فارسى )
نيست ، و ليكن خلق مضطر ايشان است از آن روى كه هر آدميى در طعام و لباس و ديگر حاجتهاى خود محتاج است به عينهاى بسيار . و روا كه چيزى كه بدان محتاج باشد [ 113 ] ندارد و چيزى كه از آن مستغنى بود دارد ، چون مالك زعفران مثلا كه محتاج باشد به اشترى كه بر آن نشيند ، و مالك اشتر روا كه از آن مستغنى باشد و به زعفران محتاج بود . پس چاره نباشد ميان ايشان از معاوضه ، و در مقدار عوض از تقدير چاره نبود ، چه صاحب اشتر اشتر خود به هر مقدارى از زعفران ندهد . و ميان زعفران و اشتر مناسبتى نيست تا گفته شود كه مثل آن در وزن يا در صورت بدهد . و همچنين كسى كه سرايى خرد به جامه ، يا بندهاى به موزهاى ، يا آردى به درازگوشى ، چه در اين چيزها تناسبت نيست . پس دانسته نشود كه اشتر چند زعفران ارزد . پس معاملتها نيك متعذّر مىشود . و اين عينهاى متنافر و متباعد محتاج باشد به چيزى كه ميان ايشان متوسط بود ، و در ايشان حكم عدل كند ، و مرتبت و منزلت هر يكى بدان دانسته شود ، تا چون منازل متقدّر شد و مراتب مترتّب گشت ، مساوى از غير مساوى بدان دانسته شود . پس بارى تعالى درمها و دينارها حاكم و متوسط آفريد ميان ديگر مالها تا مالها بدان تقدير گرفته شود . و گفته آيد كه اين اشتر صد درم ارزد ، و اين مقدار از زعفران صد درم ارزد . پس اين هر دو از آن روى كه مساوى يك چيزند متساوى باشند . و تعديل بدين دو نقد بدان ممكن گشت كه در عين ايشان غرضى نيست . و اگر در عين ايشان غرضى بودى روا كه خصوص آن غرض در حق صاحب غرض ترجيح اقتضا كردى ، و در حق بى غرض اقتضا نكردى ، پس كار ميان ايشان منتظم نشدى . پس بارى تعالى ايشان را بيافريد تا در دستها بگردند ، و ميان مالها به عدل حكم بكنند . و حكمتى ديگر است ، و آن حكمت آن است كه به واسطهء ايشان به چيزهاى ديگر رسند . چه ايشان در نفس خود عزيزند ، و در عين ايشان غرضى نيست ، و نسبت ايشان به همهء مالها يك نسبت است . پس كسى كه ايشان را دارد چنانستى كه همه چيز دارد ، نه چون كسى كه او جامه دارد . چه او ندارد مگر جامه ، و اگر به طعام محتاج شود روا كه صاحب طعام در جامه رغبت نكند ، زيرا كه غرض او در ذات او باشد . « 166 » پس حاجت افتاد به چيزى كه در صورت خود چنانستى كه چيزى نيست ، و در معنى خود چنانستى كه همهء چيزهاست . و نسبت چيزى به مختلفات آن گاه برابر باشد كه آن چيز را صورتى خاص نبود كه بخصوص آن وى را [ مفيد ] گرداند . « 167 » چون آينه كه رنگ ندارد و همهء رنگها را حكايت كند . پس همچنين در نقد غرضى نيست ، و او وسيلت همهء غرضهاست . و چون « حرف » كه در نفس خود معنى ندارد ، و معانى در غير او به دو ظاهر شود ، پس اين حكمتى دوم است . و در ايشان نيز حكمتهاست كه ذكر آن دراز شود .
--> ( 166 ) در برخى نسخههاى عربى : لان غرضه في دابة مثلا . ( 167 ) نسخهء خطى : مقيد گرداند . عربى : إذا لم تكن له صورة خاصه يفيدها بخصوصها ( زبيدى 9 - 65 ) .