الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
80
إحياء علوم الدين ( فارسى )
غافل . گفت : شكر خداى گوى كه جارحهاى از جوارح تو را در خير به كار داشته است ، و در شر كار نبسته ، و فضول عادت او نگردانيده ، و آن چه گفته است حق است . چه هر كه عادت جوارح در خيرات كرد تا آن وى را طبع گردد ، بسيار معصيت را دفع كند . چه هر كه زبان او بر استغفار عادت كرد چون از كسى دروغى شنود ، زبان او بدانچه عادت كرده است سبقت كند و گويد : استغفر اللّه . و هر كه بر فضول عادت دارد ، سبقت نمايد و گويد : جهل تو در غايت بسيارى و دروغ تو در نهايت زشتى است . و هر كه را عادت در استعاذت است چون شنود كه مبادى شر از شريرى ظاهر شد ، به حكم سبقت زبان گويد : نعوذ باللّه . و چون عادت او فضول باشد گويد : لعنه اللّه . پس به يكى از دو كلمه عاصى شود ، و به ديگرى سلامت ماند . و سلامت او اثر عادت كردن زبان است بر خير [ 59 ] و آن از جملهء معانى قول حق تعالى است : إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ . « 191 » و معانى قول او : وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها [ وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً ] . « 192 » پس بنگر كه چگونه آن را مضاعف گردانيد ، چه استغفار را در غفلت عادت زبان او ساخت تا بدان [ عادت ] شر معصيت كردن را به غيبت و لعنت و فضول دفع كرد ، اين تضعيف اوست در دنيا كمترين طاعتى را . و تضعيف آخرت بزرگتر است اگر بدانند . پس بپرهيز از آن كه در طاعتها به مجرد آفتها نگرى ، و بدان سبب در عبادتها كم رغبت شوى . چه اين مكرى است كه شيطان بر مغروران رايج گردانيده است ، و بديشان چنان نموده است كه شما ارباب بصيرتيد ، و خفايا و سراير بر شما پوشيده نيست ، پس در ذكر زبان با غفلت دل چه خير است ؟ و در اين مكر مردمان سه قسماند : ظالم نفس خود ، و مقتصد ، و سابق [ به خيرات ] . « 193 » اما سابق گويد كه « راست گفتى اى ملعون ، و ليكن اين كلمهء حقى است كه بدان باطلى خواستهاى ، پس لا جرم تو را دو بار عذاب كنم ، و از دو وجه خوار گردانم : حركت دل با حركت زبان يار كنم . » پس چنان باشد كه جراحت شيطان را به نمك پراكندن دارو كرده باشد . و اما ظالم مغرور اختيال دريافتن اين دقيقه در دل آرد ، آن گاه از اخلاص دل عاجز شود . پس مع ذلك عادت كردن زبان را به ذكر بگذارد و حاجت شيطان روا كند ، به رشتهء غرور او در چاه شود ، پس مشاكله « 194 » و موافقت ايشان كمال پذيرد ، چنان كه گفتهاند : وافق شنّ طبقه - وافقه فاعتنقه . مترجم مىگويد كه اين مثلى است كه عرب در مساوات و مماثله كار بندند ، و در تفسير اين وجهها گفتهاند : يك وجه آن است كه « شنّ و طبقه » دو قبيله بودند ، و هيچ قبيلهاى با طبقه برابرى نتوانستى كرد ، پس شن بر طبقه شبيخون زد و انصاف خود بستند ، گفتند : وافق شنّ طبقه . وجه دوم آن است كه شن نام مردى است و طبقه نام زنى ، و هر دو در غايت دها بودند ، و در ذكر دهاى ايشان حكايتى دراز آوردهاند - كه اين جاى ايراد آن نيست - پس شن طبقه را بخواست ، و طبقه در حكم او
--> ( 191 ) توبه 9 - 120 . ( 192 ) نساء 4 - 40 . ( 193 ) سابق ، شتابنده ، سبقت گيرنده . اشاره است به سورهء فاطر 35 - 32 . ( 194 ) مشاكله ، موافقت ، مشابه شدن . زبيدى : المشاركة و في نسخة : المشاكلة ( 8 - 607 ) .