علي الجلابي الهجويري الغزنوي
38
كشف المحجوب ( فارسى )
الشمس و القمر اذا اشتركا انموذج من صفاء الحبّ و التوحيد اذا اشتبكا جمع نور آفتاب و ماه چون به يكديكر مقرون شود مثال صفاء محبّت و توحيد باشد كى با يكديكر معجون شود و خود نور ماه و * آفتاب را چه مقدار بود آنجا كه نور محبّت و توحيد جبّار باشد تا اين را بدان اضافت كنند امّا اندر دنيا هيچ نورى نيست ظاهرتر ازين دو نور كى نور ديده اندر سلطان آفتاب و ماه آسمان را ببيند و دل بنور توحيد و محبّت مر عرش را ببيند و بر عقبى مطّلع شود اندر دنيا و اندرين جمله مشايخ اين طريقت رح مجتمعاند بر آنك چون بنده از بند مقامات رسته شود و از كدر احوال خالى كردد و از محلّ تلوين و تغيير آزاد شود و به همه احوال محمود صفت كردد و وى از جملهء اوصاف جدا يعنى اندر بند هيچ صفت حميدهء خود نكردد و مر آن را نه بيند و بدان معجب نكردد حالش از ادراك عقول غايب و روزكارش از تصرّف ظنون منزّه كردد تا حضورش را ذهاب نباشد و وجودش را اسباب نه لانّ الصفاء حضور بلا ذهاب و وجود بلا اسباب حاضرى بود بىغيبت و واجدى بود بىسبب و علّت زيراك آنك غيبت به دو صورت كيرد او حاضر نباشد و آنك سبب علّت وجد وى شود او واجد نبود و چون بدين درجه برسد اندر دنيا و عقبى فانى كردد و اندر جوشن انسانيّت ربّانى زر و كلوخ به نزديك وى يكسان شود و آنچ بر خلق دشوارتر بود از حفظ احكام تكليف بر او آسان كردد چنانك حارثه به نزديك پيغامبر عم آمد رسول وى را كفت عم كيف اصبحت يا * حارثه قال اصبحت مؤمنا