علي الجلابي الهجويري الغزنوي
77
كشف المحجوب ( فارسى )
تن من تر كشته بمسجدى فراز رسيدم مرا اندر آنجا نكذاشتند و ديكر مسجد * و سديكر همچنان عاجز آمدم و سرما بر تن من قوّت كرفت * با تون كرمابه اندرآمدم و دامن خود بدان آتش اندر كشيدم دود آن به زير من بر آمد جامه و رويم سياه شد آن شب بمراد خود رسيده بودم ، و مرا كى على بن عثمان الجلّابى ام وفّقنى اللّه وقتى واقعهء افتاد و بسيار مجاهدت كردم اميد آن را كه واقعه حلّ شود نشد وقتى پيش از ان مرا از ان جنس واقعهء افتاده بود بكور شيخ با يزيد رحمة اللّه عليه مجاور نشسته بودم تا حلّ شد اينبار نيز قصد آنجا كردم و سه ماه بر سر تربت وى مجاور بودم هر روز سه غسل مىكردم و سى طهارت مر اميد كشف آن واقعه را البتّه حلّ نشد برخاستم و قصد خراسان كردم اندر ولايت كمش بديهى رسيدم كه آنجا خانقاهى بود و جماعتى از متصوّفه و من مرقّعهء خشن داشتم به سنّت و از آلت اهل رسم با من هيچ نبود بجز عصا و ركوهء به چشم آن جماعت سخت حقير نمودم و كس مرا ندانست ايشان به حكم رسم مىكفتند با يكديكر كى اين از ما نيست و راست چنان بود كه از ايشان نبودم امّا لا بدّ بود آن شب اندر آن جا بودن * آن شب مرا بر بامى بنشاندند و خود بر بامى بلنتر رفتند و مرا بر زمينى خشك * بنشاندند و نانى سبز كشته پيش من نهادند و * به من بوى اباهائى كى ايشان مىخوردند مىرسيد و با من به طنز سخنان مىكفتند از بام بالا چون از طعام فارغ شدند خربزه مىخوردند و پوست بر سر من