اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1868

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

كه بيم داشته باشد و به سوى خدا نگريزد ( پناه نجويد ) ، دروغ گفته است . ص 235 ، س 10 : و اما عبد الله بن خبيق . . . اما عبد الله بن خبيق انطاكى گفت : راست‌گويى اندك ، كار سبك را سنگين مىسازد ؛ و دروغ اندك ، كار سنگين را سبك . ص 236 ، س 4 : حكى عنه . . . از او حكايت شد كه گفت : سه چيز است كه چون فراهم آيد ، مايهء بهره‌ورى مىگردد و ما آن را گم كرده‌ايم : نيكى گفتار با ديندارى ، خوبرويى با خويشتن‌دارى و برادرى با وفادارى . ص 236 ، س 7 : و اما يحيى بن معاذ . . . اما يحيى بن معاذ رازى ، گفت : مادام كه بنده در راه تعرف است به او گفته مىشود : اختيار مكن چيزى را و با اختيار خود مباش تا عارف شوى . پس چون عارف شود ، به او گفته شود : اگر خواهى اختيار كن و اگر نخواهى اختيار نكن . زيرا اگر اختيار كنى با اختيار ما كنى و اگر اختيار نكنى باز با اختيار ما باشد . پس تو در حال اختيار و ترك آن با ما هستى . ص 236 ، س 12 : و قال يحيى الدنيا . . . يحيى گفت : دنيا عروس است ، كسى كه آن را بجويد ، آرايشگر آن باشد ، و كسى كه ازآن‌رو گرداند ، روى آن را به پليدى آلايد و موى آن را بركند و جامهء آن را بسوزاند ؛ و عارف به خدا مشغول به سرورى است كه به دنيا التفات نمىكند . ص 236 ، س 16 : و اما ابو عثمان سعيد . . . و اما ابو عثمان سعيد بن اسماعيل رازى گفت : همراه ابو حفص شدم ، و من جوانى تازه بودم . او مرا راند و گفت : نزد من منشين . من چنان با او برخورد نكردم كه به دو پشت كنم بلكه واپس رفتم و رويم به سوى او بود ، تا از او غايب شدم . و اعتقاد يافتم كه براى خود بر در خانهء او چاهى بكنم و در آن بنشينم و جز با دستورى او بيرون نيايم . پس چون آن را از من ديد ، مرا نزديك خود ساخت و بوسيد و مرا از ياران خود ساخت تا بمرد . ابو عثمان گفت : متقى به محبت كسى مشو كه ترا جز معصوم نمىخواهد . ص 236 ، س 24 : و اما ابو بكر محمد . . . و اما ابو بكر محمد بن عمر بن فضل وراق ترمذى گفت : انگيزش -