اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1865

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ص 228 ، س 4 : من لم يكن . . . كسى كه براى وصال اهل نباشد ، همهء كارهاى نيكش گناه خواهد بود . ص 228 ، س 24 : اما ابو يعقوب اسحاق بن . . . اما ابو يعقوب اسحاق بن محمد بن ايوب نهرجورى گفت : چون بنده در حقايق يقين به كمال رسد ، بلا در نزد او نعمت و رفاه مصيبت خواهد شد . ص 229 ، س 9 : و اما ابو محمد الحسن بن . . . اما ابو محمد حسن بن محمد جريرى گفت : در جامع بغداد مردى تهيدست بود كه همواره در زمستان و تابستان يك جامه مىپوشيد . او را از آن پرسيدند ، گفت : من شيفتهء پوشيدن جامهء بسيار بودم ، پس شبى در خواب ديدم كه به بهشت درآمده‌ام و در آنجا گروهى از فقيران از ياران خود را ديدم كه بر خوانى نشسته‌اند . خواستم با ايشان بنشينم ، كه ناگاه گروهى از فرشتگان دست مرا گرفتند و مرا از جاى بلند كردند و گفتند : اينان داراى يك جامه بوده‌اند و ترا دو پيراهن است ، با ايشان منشين . از خواب برخاستم و سوگند خوردم كه جز يك جامه نپوشم تا با خداى تعالى ديدار كنم . ص 229 ، س 17 : و اما ابو عبد الله محمد بن . . . و اما ابو عبد الله محمد بن على كتانى گفت : مردى مرا همراهى كرد ، و بر دل من سنگين بود . پس روزى به او ردا يا جامه‌اى بخشيدم تا آنچه از او در دل دارم زدوده گردد ، و زدوده نشد . روزى او را به خانه يا جايى بردم و به او گفتم پايت را بر گونهء من بگذار . او خوددارى كرد . گفتم ناچار بايد چنين كنى . پس چنان كرد ، و آنچه از او در دل داشتم زدوده شد . دقى گويد از شام به حجاز شدم تا دربارهء اين داستان از كتانى پرسش كنم . ص 230 ، س 5 : و اما ابو اسحاق ابراهيم بن . . . اما ابو اسحاق ابراهيم بن احمد خواص را از محبت پرسيدند . گفت : محو همهء خواستها و سوزاندن همهء صفات و نيازها . ص 230 ، س 20 : يقول الله تعالى ما . . . خداى تعالى مىگويد : هيچ بنده‌اى بدان اندازه به من تقرب نمىجويد كه بهتر از اداى واجبات من بر او باشد . پس او پيوسته با نوافل به من نزديكى مىجويد ، تا دوست او مىشوم ؛ و چون دوست او شوم ، گوش و -