اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1852
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ص 169 ، س 15 : و من تعلق . . . كسى كه به احد چنگ زند ، از عدد نجات يابد ، و هركس از عدد نجات يابد از غلط ايمن ماند . ص 170 ، س 13 : فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ . . . به خداى خود بازگرديد و خود را بكشيد ( نفسهاتان را بكشيد ) . ص 173 ، س 22 : يقول الله تعالى . . . خداى تعالى مىگويد : كبريا رداى من است و عظمت ازار من ؛ پس هركه دربارهء اين دو با من گلاويز گردد ، او را در آتش افكنم و باك ندارم . ص 174 ، س 15 : لا يَسْأَمُونَ وَ . . . افسرده و خسته نمىشوند . ص 174 ، س 16 ، لا يعصمون الله . . . آنچه را خدا به ايشان فرموده نافرمانى نمىكنند و آنچه فرمان داده شوند ، انجام مىدهند . ص 174 ، س 19 : ما عبدناك . . . ترا چنانكه بايد نپرستيديم . ص 176 ، س 5 : و عليك السلام يا . . . درود بر تو اى ابو بكر . . . درود بر تو اى فرمانرواى دلها . ص 176 ، س 6 : ان الله تعالى لا . . . خدا از دانشمند به دانش خرسند نمىگردد مگر كه او را غرق در دانش بيابد . پس اگر در دانش هستى ، بر جاى خود استوار باش و گرنه فرود آى . ص 176 ، س 11 : يا ابا بكر غشتهم . . . اى ابو بكر تو به مردم خيانت كردى و ايشان تو را بر منبر نشاندند و من براى ايشان نيكخواهى كردم و مرا در زبالهدانها افگندند . . . اى فرمانرواى دلها ، نيكخواهى تو كدام است و خيانت من كدام ؟ گفت : نيكخواهى من اين بود كه بندگان خدا را به خدا واگذاشتم و خيانت تو اين بود كه ميان مردم و خدا وارد شدى . تو كيستى كه بين خلق و حق ميانجى باشى ؟ من تو را جز يك فضول نمىبينم .