اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1851
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ص 165 ، س 11 : و اطعم الهوى . . . و هوا را ذوق جفا بچشاند . ص 165 ، س 12 : و نهى النفس . . . و نفس را از هوا بازدارد . ص 166 ، س 4 : قُلْ إِنْ كُنْتُمْ . . . بگو اگر دوست مىداريد خداى را ، بر پى من ايستيد تا خداى شما را دوست دارد . ص 167 ، س 8 : انه ليغان على . . . دلم در تابوتب مىافتد ، و من روزى صد بار ( يا هفتاد بار ) از خدا آمرزش مىخواهم . ص 168 ، س 6 : من صفا . . . كسى كه از تيرگى پاك باشد . ص 168 ، س 24 : ليس لك . . . هيچ كارى به دست تو نيست . ص 168 ، س 24 : انك لا تهتدى . . . تو آن كس را كه بخواهى راهنمايى نمىكنى . ص 168 ، س 25 : و لا تدع من . . . فرود از خدا چيزى را مخوان كه نه به تو سود رساند نه زيان . ص 168 ، س 26 : قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ . . . بگو : چه مىگوييد دربارهء آنچه فرود از خدا مىخوانيد . اگر خدا به من بدى بخواهد ، آيا آنان زدايندهء آن بدى هستند ؟ يا اگر بر من بخشايشى فرمايد ، آيا آنان بازدارندهء آن بخشايش باشند ؟ بگو : من مالك سود و زيانى نيستم مگر آنچه خدا بخواهد ، و اگر از جهان ناپيدا آگاهى مىداشتم ، سود فراوان به من مىرسيد . ص 169 ، س 8 : و استوى عندى . . . يكسان شد نزد من سنگ و كلوخ و زر و سيم اين جهان . ص 169 ، س 13 : من جاوز . . . كسى كه از احد بگذرد در عدد فروافتد .