اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1465
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
آمد . اگر هم بر آن حال بودى كه پيشتر بود وجد پديد نيامدى ، چنان كه پيشتر از اين پديد نيامد . چون قرب مقامش به حق زيادت گشت از اين معنى ترقى گفت : « من جاد بالوجد احرى أن يجود بما * يفنى الوجود من الافضال و المنن » و اين بيت هم دليل مىكند بر صحت آن معنى كه ما ياد كرديم ، گفت آنكس با ما جود كرد به وجد و ما را وجد داد هم او سزاوارتر است كه با ما جود كند به چيزى از منتها و فضلهاى خود كه اين وجد را فانى گرداند . يك فايدهء اين بيت آن است كه اين وجد از حق مىبيند - نه از خود . يعنى او با ما جود كرد تا وجد در ما پديد آورد . و چند بار ياد كرديم كه وجد اثر شوق است و شوق صفت غايبان است اكنون چنين مىگويد كه چون با ما جود كرد تا محبت در ما نهاد ، تا از آن محبت شوق پديد آمد ؛ و از آن شوق وجد پديد آمد هم او سزاوارتر است كه با ما جود كند به منتها و فضلها ، كه اين وجد در ما فانى گرداند ؛ يعنى چون وجد از شوق است و شوق صفت غايبان است ، ما را به خود رساند تا نيز ما را به وجد حاجت نيايد . و اين از بهر آن گفت كه وجد تسلى است مشتاق را ، [ 146 ب ] كه غم دوست به آن وجد بگسارد ، و غم دوست خوردن به وقت غايبى دوست باشد . چون دوست حاضر گردد غم شادى گردد ، چنان كه پيغامبر گفت : لا راحة للمؤمن دون لقاء الله . باز بيت ديگر مىگويد : « ايقنت حين بدا بالوجد يبعثنى * ان الجواد به يوفى على الحسن » گفت چون وجد در من پديد آورد تا مرا برانگيزد ، اين برانگيختن رغبت و طلب باشد ، يعنى اين وجد در من به آن پديد آورد تا من طالبتر و راغبتر گردم . بيقين بدانستم كه آنكس كه با من اين جود كرد بر اين نيكويى زيادت كند . يعنى بدانستم اگر شادى وصال بر اين زيادت نخواستى كردن در من وجد پديد نياوردى تا مرا طالب و راغب گردانيدى . و اين در همه معاملتها ظاهر است كه چون ملوك كسى را بزرگ خواهند گردانيدن هم از اول برنكشند ، لكن اندك اندك نواختن سازند . اگر آن نواخت را شاكر باشد و بداند برزيدن ،