اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1451
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
باز چون مهجورى بينند كه هجر او تازهتر باشد كه از هجر خويش مىنالد هجر ايشان نيز تازه گردد ، بيشتر از آن مهجور بنالند ؛ و باشد كه چون ايشان ناله سازند ، آن مصاب مصيبت خويش فراموش كند ، و آن مهجور هجر خويش فراموش كند در نظارهء نالهء ايشان و اين وجد بر مقدار مصيبت باشد ، هرچند مصيبت عظيمتر وجد سختتر . و وجد فراق بر مقدار محبت باشد . هرچند محبت قوىتر وجد صعبتر . و اين را مثالى گفتهاند چنان كه آبى كه طحلب آن را روى بپوشانيده باشد ، باد آن را بجنباند و كدورت را از روى آب ببرد صفوت پديد آيد . و نيز ديوانگان را چون خواهند كه بياشورانند زنجير بجنبانند . و روا نباشد كه هيچكس را به خدا ايمان درست باشد تا به خدا عارف نباشد ، و هركه عارف باشد لامحاله محب باشد ، و چون محب باشد و دوست با وى نباشد از وجد چاره نباشد . پس هركه در خويشتن وجد نبيند او را محبت نيست ؛ و چون محبت نيست معرفت نيست ؛ و چون معرفت نيست ايمان نيست . و اين از بهر آن گفتم كه وجد از رقت قلب خيزد ، و حق تعالى دل كافران را به قسوت صفت كرده است مىگويد : فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ ؛ و جاى ديگر گفت : فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً . باز در كتاب دليل آورد و گفت : « قال الله تعالى : فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ » . و اين دليل است كه دل را بينايى هست . « و قال سبحانه : أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ » ، و اين دليل است كه دل را شنوايى هست و دل همچنان بشنود كه گوش و همچنان بيند كه چشم . باز در كتاب چنين مىگويد : « فمن ضعف وجده تواجد » . و هركه را وجد او ضعيف باشد در باطن به ظاهر تواجد آرد . باز تواجد را تفسير كرد و گفت : « و التواجد ظهور ما يجده فى باطنه على ظاهره » . تواجد آن باشد كه بر ظاهر او پديد آيد آنچه باطن او مىبيند يا مىشنود . « و من قوى تمكن و استكن » . و هركه را وجد قوى باشد متمكن