اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1444

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

و آنكه گفت : « و كل وحيد بالبلاء فريد » . گفت همه يگانه‌اى در بلا فرد باشد . و شايد كه معنى اين سخن آن باشد كه هركس كه خواهد كه او يگانه حق را باشد بايد كه در كشيدن بلا نيز يگانه باشد ، كه در عالم كسى آن بلا نكشد كه او كشد . كه بزرگان چنين گفته‌اند : الفقر وطن الحق و الجوع طعام الحق و البلاء طريق الحق . و اصل اين خبر پيغامبر است كه گفت : اشد الناس بلاء الانبياء ثم الامثل فالامثل . و شايد كه گفت اين چه به بلا فرد باشد معنى او آن باشد كه آن بلا كه بر او آمده است بر كسى نيامده است كه با جز دوست آرام نه و رسيدن به دوست روى نه ؛ و هيچ بلا از اين عظيم‌تر نباشد . هركه دوست را گم كند و با جز دوست انس يابد او را بلا نيست ، و هركه با جز دوست نيارامد لكن به دوست راه يابد ، او را هم بلا نيست . بلا اين باشد كه با جز دوست آرام نه و به دوست راه نه . باز گروهى ديگر را از مفردان ياد كرد و گفت : « و آخر يسمو فى العلو تفردا * عن النفس و جدا فهى منه تبيد » و ديگرى از طبقات مفردان آن است كه برمىشود به تفرد يعنى بيگانگى از نفس تنها . « فهى منه تبيد » آن نفس از او هلاك مىشود . و عرب گويد : باد يبيد اى هلك . و محل اين طايفه برتر از طايفهء اول است كه طايفهء اول از ملك تفرد آوردند . تعفف و تطرف را و بزرگ همتى را ، لكن هنوز در ايشان بقيتى از بقاياى نفس ايشان مانده بود . باز چون از اين درجه درگذشتند ، از نفس نيز تفرد آوردند نه به آن معنى كه نفس از ايشان جدا گردد ، لكن به آن معنى كه هواهاى نفس و مرادها و شهوات نفس همه زير قدم آرند تا يك نفس بر مراد نفس نزنند ، لكن مراد حق را بر مراد نفس اختيار كنند . پس هم بىنفس باشند و هم بىخلق . بىخلق به معنى بىسكون به خلق ، و بىنفس به معنى ناجستن مراد نفس . در ميان خلق بىخلق و در ميان نفس بىنفس ؛ همه غريبان از وطن غريبان ، و ايشان گريزنده از وطن . همه را انس به خلق و ايشان را همه انس با وحدت . همه خلق را با نفس آرام و ايشان را با نفس جنگ . از بلاى نفس بيش ترسند كه از بلاى