اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1445

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

شيطان . از اين معنى همه از مراد نفس گريزان باشند . پس از نفس تفرد آوردن اين باشد . و دليل بر اين آن است كه چون كسى همت نفس با يك سوى نهد و رياى خلق با يك جانب نهد ، و از تعزز و ترفع اعراض آرد و تواضع و تذلل پيشه گيرد ، گويند فلان بىنفس است . و نيز نفس در بشر خلق است ، چنان كه انوثت در انثى و ذكورت در ذكر و بشريت [ 140 الف ] در بشر ؛ و كس را قدرت نباشد كه خلقت حق را تبديل تواند كردن ، چنان كه خدا گفت : لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ . لكن چون معانى نفس از خويشتن جدا كرد ، چنانستى كه گويى بىنفسى استى . و ديگر معنى بىنفس آن باشد كه نفس را مقهور دارد ، و مقهور را مراد و اختيار نباشد . چون بىاختيار و بىمراد گشت مقهور گشت ، و وجود او عدم گشت و چنان گشت كه گويى نيستى . مثال طايفهء اول مثال انبيا است عليهم السلام ، و مثال طايفهء ثانى مثال مصطفى عليه السلام كه ايشان به قيامت نفسى گويند ، و او عليه السلام امتى گويد . ايشان نصيب نفس خويش طلب كنند نه به معنى با نفس صحبت كردن ، لكن موافقت امر را كه امر است از او رحمت طلب كردن نفس را . و مصطفى از نفس به‌يك‌بار اعراض آورد كمال تفويض و تسليم را و داند كه چون من كهتران خود را خواستم خود رستم كه محال باشد تبع ناجى و متبوع هالك . باز گفت : « فهى منه تبيد » . اين نفس از اين كس هلاك مىشود . و اين هلاك موت يا قتل نمىخواهد كه چون قتل يا موت پديد آيد خدمت منقطع گردد . لكن از اين هلاك فرو كشتن شهوات مىخواهد . و چون شهوات و مرادهاى نفس را فروكشت نفس را هلاك كرد . تا بزرگان چنين گفته‌اند كه حق تعالى در قصهء بنى اسرائيل ياد كرد : فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ . و هركه از ايشان خويشتن را بكشت به شهادت زنده گشت ، و هركه خود را نكشت به شقاوت مرده گشت . باز كشتن اين امت از اين صعب‌تر است كه ايشان را كشتن يك‌بار بود . باز اين امت را خويشتن كشتن هر نفسى هست كه منع مراد كشتن است . پس هر آن ساعت كه نفس را مراد بينند و منع