اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1442
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
الا بالحق و الخلق فى غفلة و هم عنه معرضون . اين شرح كه ما ياد كرديم بر مقدار خاطر خويش كرديم . باز تأويل اين ابيات را شرح مىكند طبقات مفردان را و مىگويد : « فمن مفرد يسمو بهمة قلبه * عن الملك جمعا فهو عنه يحيد » از مفردان يكى آن است كه برمىشود به همت دل او از همه ملك . « يسمو » يعلو ، باشد ، يعنى به دل برشود ؛ و اين برشدن نه آن است كه دل از جاى به جاى شود ، لكن اين برشدن همت است ، يعنى بلند همت باشد از همه ملك ؛ و اگر ملك حق تعالى همه در پيش او نهند دل از آنجا [ 139 الف ] درگذراند و با او نيارامد . و ملك اسمى است كل كون را هم دار فنا و هم دار بقا . و اگر حق اين همه ملك فنا و بقا در پيش دل اين بنده بنهد همه در زير آرد به معنى اعراض كردن ، و از همه درگذرد ؛ از بهر آنكه او را ملك بايد با ملك نيارامد . پس گفت : « فهو عنه يحيد » ، اى يميل . گفت از اين ملك ميل مىكند - سوى ملك . و كسى كه چيزى را خواهان باشد عرب گويد : مال اليه . و چون خواهان نباشد گويد : مال عنه ، پس معنى اين سخن چنين باشد كه از ملك ميل كند ، يعنى ملك نخواهد . و اصل اين قصهء ابراهيم است صلوات الله عليه كه گفت : إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ ، و الذهاب الى الرب لا يكون الا بعد الاعراض عما سوى الرب . رفتن سوى خدا نه آن باشد كه از جاى به جاى رود ، لكن چون سر خويش از مخلوقات ببراند ، سوى خدا رفته باشد . سمو قلب ، نيز چنين باشد . و اصل ديگر نيز خبر مصطفى است عليه السلام كه چون او را امر آمد : تختار ان تكون عبدا نبيا او ملكا نبيا . جواب داد : بل عبدا نبيا . مرا ملك به كار نيست ، مرا تو بسندهاى . در من از تو چندان فراغت نيست كه به ملك مشغول توانم بودن ، چون ملك باشم ملك مرا باشد ؛ و چون بنده باشم من ترا باشم ؛ و من ترا باشم دوستتر از آن دارم كه ملك مرا باشد . « و ادمن سيرا فى السمو توحدا * و كل وحيد بالبلاء فريد » و از اين مفرد كه صفت او اين باشد كه ما ياد كرديم ، گفت پيوسته مىرود در اين شدن « توحدا » به تنها گردانيدن خويشتن را از