اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1441
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
مفرد باشد به طمع ناداشتن ، و كس باشد كه از حق مفرد باشد به آن معنى كه خود را سزاى صحبت او نداند ، و كس باشد كه از كل معانى و از كل كون مفرد باشد به معنى فنا و حيرت ، كه حيرت مفردى است چون راه يابد مفرد نباشد . راهيافتگان آراميده باشند و گمراهان بىآرام باشند ، خاصه محبى كه دوست را گم كند و نداند كه دوست او كجا است ، فرد بماند كه آن را كه بايدش نيابد ، و نه آن را كه بيابد با او بيارامد . و اين را شرح بسيار است ، لكن مراد ما از اين سخن آن است تا پديد آيد كه طبقات مفردان بسياراند و حد ايشان را نهايت نيست . و هذه قصيرة عن طويلة . باز چنين مىگويد كه « و الدنو بعيد » . و نزديكى كردن با وى سخت دور است . يعنى : الدنو الى الحق بعيد ، و در اينجا سخن بسيار است . يك معنى آن است كه « دنو » نزديكى جستن بود ، و نزديكى جستن صفت جوينده است ، و حق را نه آن يابد كه جويد ، كه جستن را صفتى است كه بر مفقود افتد . و حق مفقود نيست . او را جستن محال است . و وجود را صفتى است كه موجود محصول بايد ، و حق محصول كس نيست . و ما وجد بالطلب و ما ادرك قهر و الحق يقهر و لا يقهر . و نيز آنكه او را به طلب يابند ، از مكانى خالى بايد و به مكانى موجود . از مكانى غايب بايد و به مكانى حاضر ، تا از غيبت و از خلوت به حضرت و وجود او را بجويند . و چون حق به هيچ مكان نيست در كدام مكانش جويند ؟ و چون از هيچ مكان غايب نيست در كدام مكانش گم كنند . و شايد كه معنى « و الدنو بعيد » آن باشد كه اين مفردان طبقاتاند و هر طبقتى از ايشان كه از چيزى مفرد گشت ، مراد او يافتن حق بود . فانه هو المطلوب فى كل زمان و الموجود فى كل مكان و المذكور بكل لسان و المعروف بكل جنان . چنين مىگويد كه يكى مفرد است از نفس ، و يكى از دنيا و يكى از خلق و يكى از كون ؛ و هريك را مراد حق مفرد مىگرداند از آنچه دارند تا به حق رسند . هيهات هيهات الدنو بعيد من ظن انه يجد الحق به ترك شىء فقد الحد و من ظن انه يجد الحق بسبب او علة فقد اشرك لا يدرك الحق الا بالحق و لا يوجد الحق